اومانیسم
زمان کنونی: ۳-۱۶-۱۳۹۹, ۱۲:۰۶ صبح
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: MoBaReZ
آخرین ارسال: MoBaReZ
پاسخ: 1
بازدید: 1977

ارسال پاسخ 
اومانیسم
۱۲-۱۳-۱۳۹۲, ۰۸:۴۲ عصر
ارسال: #1
اومانیسم
بسم الله الرحمن الرحیم

آنجا كه اومانيسم در جهان غرب متولد شد و در تفكر فلاسفة غربي نشو و نما يافت مناسب ديده شد تا جهت بررسي و تحليل اين جنبش و تأثير آن بر مباني شناخت¬شناسي غربي به دايرة المعارفهاي معتبر غربي استناد شود تا تحقيق و تتبع به نحوي علمي و فارغ از اعمال نظرهاي شخصي صورت پذيرد. بدين منظور مطالبي از دايرةالمعارفهاي مختلف از جمله "دايرةالمعارف پل ادواردز" كه در ذيل واژة اومانيسم آمده است نقل مي¬گردد:
«اومانيسم جنبشي فلسفي و ادبي است كه در نيمة دوم قرن چهاردهم، از ايتاليا آغاز شد و به كشورهاي ديگر اروپايي كشانده شد. اين جنبش يكي از عوامل فرهنگ جديد را تشكيل مي¬دهد. همچنين اومانيسم فلسفه¬اي است كه ارزش يا مقام انسان را ارج مي¬نهد و او را ميزان همه چيز قرار مي¬دهد و به بياني ديگر سرشت انساني و حدود و علائق طبيعت آدمي را به عنوان موضوع اتخاذ مي¬نمايد.
اومانيسم در معناي ابتدائيش، كه مفهومي تاريخي است، جنبة اساسي و زيربنايي رنسانس مي¬باشد؛ همان جنبه¬اي كه متفكران از آن طريق كمال انساني را در جهان طبيعت و در تاريخ جست و جو كردند و تفسير انسان را نيز در اين جهت جويا شدند. اصطلاح اومانيسم در اين معنا از"اومانيتاس" مشتق شده است كه در زمان "سيسرون" و "وارو" به معناي تعليم مطالبي به انسان بود كه يونانيان آن مطالب را "پايديا"مي¬ناميدند كه به معناي فرهنگ مي¬باشد. در يونان قديم تعليم و تربيت به وسيلة هنرهاي آزاد صورت مي¬گرفت و چنين مقرراتي فقط شايستة انسان تلقي مي¬شد از آن جهت كه آدمي خود را از ساير حيوانات متمايز نموده است. اومانيستها مصمم بودند تا آن حيات روحي را كه انسان در عصركلاسيك دارا بود و در قرون وسطا از دست داده بود، ديگر بار از طريق ادبيات كلاسيك به او باز گردانند و آن همان روح "آزادي" بود كه ادعاي خودمختاري و خود رهبري آدمي را توجيه مي¬نمود و به او اجازه مي¬داد تا در حالي كه خود را گرفتار طبيعت و تاريخ مي¬ديد به دنبال قابليتي باشد تابتواند طبيعت و تاريخ را قلمرو حكومت خود ساخته و بر آن مسلط شود.اومانيسم به عنوان "بازگشت به روزگار باستان" به معني تجديد گذشتة باستاني نبود بلكه درصدد بود تا به احيا و توسعة استعدادها و نيروهايي بپردازد كه گذشتگان دارا بودند و آن نيروها را به كار مي¬گرفتند و اين در حالي بود كه اومانيستها برخي از باورها و متعقدات مردم قرون وسطا را از دست داده بودند. دليل توجه "بشر انگاران" به ادبيات باستاني (شعر، معاني بياني،اخلاق و سياست) اين بود كه آنان معتقد بودند چنين ادبياتي قادر به تربيت انساني است كه به نحو مؤثري آزادي و اختيار خويش را به كار مي¬گيرد.»
آزادي و اختيار
"ستايش آزادي يكي از مهمترين موضوعهاي مورد توجه اومانيستها بود اما آزادي مورد نظر آنها عبارت بود از اختياري كه بتوانند آن را در طبيعت وجامعه اعمال نمايند و اين آزادي در مقابل تفكر پذيرفته شدة قرون وسطا بود كه بر اساس آن، امپراطوري، كليسا و اصول فئوداليته، نگهبانان نظم حاكم بر جهان تلقي مي¬شدند و انسان مجبور به پذيرش صرف بود يعني چنان پذيرشي كه كمترين تغييري در آن ممكن نبود. تأسيسات مزبور در قرون وسطا القاكنندة اين تفكر بود كه تمامي امور اعم از مادي و روحاني كه مورد نياز بشر است (از نان روزانه گرفته تا حقيقت روحاني) برگرفته از نظمي است كه انسان متعلق به آن است و سران روحاني، مفسران و نگهبانان آن نظم حاكم بر جهان مي¬باشند در حالي كه اومانيسم از آزادي انسان به منظور طراحي حيات وي در جهان به طريقي مستقل دفاع مي¬نمود و دستورات سنّتي سران روحاني را به جاي مساعدت در امور لازم الاجرا همچون سد و مانعي براي انسان تلقي مي¬كرد."
ملاحظه مي¬شود كه جنبش اومانيستي راه¬حلي جهت مقابله با فشار و استبداد سردمداران كليسا در قرون وسطي بود و تصميم داشت تا ديگر بار اختيار انسان را كه سران روحاني كليسا به كلّي از وي سلب كرده بودند به او بازگرداند. اومانيستها در شروع نهضتشان كوشيدند تا دست كساني را كه ادعا داشتند بين انسان و خدا، زمين و آسمان واسطه هستند (اما خود از هيچ بي¬عدالتي فروگذار نمي¬كردند) كوتاه كنند و خود بر قلمرو زندگي خويش حكومت كنند ولذا بر خود مختاري و خود رهبري انسان تأكيدي افراطي مي¬نمودند.
جيانو زومانتي (1386ـ1459)، مارسيليو فيكينيو (1433ـ1499)و پيكودلا ميراندولا (1463ـ1494) در تحليل آزادي از صلاحيت انسان جهت تشكيل دادن، ايجاد تغيير و بهبودي جهان ستايش كردند. علاوه بر اين"پيكو" ايمان به انسان را با كلمات معروفي بيان كرد. او در خطابة مقام انسان، اين كلمات را به خداوند نسبت مي¬دهد:
«اي آدم من به تو مقامي از پيش مقدر شده يا سيماي مخصوص، يا امتيازات ويژه¬اي اعطا نكرده¬ام زيرا تو بايد تمامي اينها را از طريق تصميم و انتخاب خود به دست آوري. آنچه مشمول قوانين تعيين شده از جانب من مي¬باشد محدوديتهاي سرشت مخلوقات ديگر است اما تو بايد سرشت خويش را بدون فشار هر گونه حصاري، توسط قدرت اختياري كه به تو واگذار كرده¬ام معين نمايي، من تو را در مركز جهان قرار داده¬ام به طوري كه مي¬تواني از آن نقطه آنچه را در جهان است بهتر ببيني، من تو را آسماني يا زميني، فاني يا باقي نساخته¬ام در حالي كه مي¬تواني مانند يك استاد مطلق و مختار قالبي بريزي و خود را به همان شكل كه انتخاب كرده¬اي بسازي.»
همين موضوع سالهاي بعد وسيلة اومانيست فرانسوي چارلز بويل (حدود 1475ـ 1553) در كتابش با نام "سايپنت" مورد بحث قرار گرفت. درآنجا انسان خردمند با پرومتوس برابري مي¬كند و برابري وي در خردي است كه پرمتوس بر نيروهاي انساني عطا نموده تا طبيعت وي را كمال بخشد. وي با تحقيقات نظري مؤثر با اطميناني افراط آميز، به صلاحيت انسان براي شكل¬بخشي حياتش در جهان بحث مي¬كند. اطميناني كه با پيشرفتهاي شكاكانه¬اي، كه اومانيسم قرن بعد در خارج از ايتاليا بدست آورد، صيقل داده شده بود. اين شكاكان عبارت بودند از ميشل دومونتني (1533ـ1592)، پيركارون (1541ـ1603) و فرانچسكو سانچز. به هر حال اطمينان افراط آميز به صلاحيت انسان براي شكل بخشي حياتش در جهان، مبناي اعتقاد جديد اومانيسم در مقابله با ذهنيت مربوط به قرون وسطي قرار گرفت."
در اين ديدگاه خداوند در نقش موجودي حاكم بر قضا و قدر انسان مطرح نيست (انسان در محدودة آن قالب ريخته شده از طرف خداوند قدرت و اختيار داشته باشد) بلكه با استناد به گفتة "بويل" كه از متفكران اومانيست بود، انسان كاملاً در عرض پرومتوس كه خالق او و خرد وي مي¬باشد قرار مي¬گيرد و در عقل و خرد با پرومتوس برابري مي¬كند. و از طرفي ديگر ديدگاه وي جايي براي حمايت از ارزشهاي انساني وجود ندارد. چنانچه در دايرةالمعارف بر يتانيكا ذيل واژة اومانيسم آمده است:
"در تفكر بشرانگارانه از طرفداري از ارزشهاي انساني، نظامهاي بستة فلسفي، اصول و عقايد ديني و استدلال انتزاعي در ارزشهاي انساني مورد اجتناب قرار گرفته¬اند."
طبيعت گرايي
طبيعت انگاري اومانيستها عبارتست از اينكه: انسان قسمتي از طبيعت است، طبيعت قلمرو انسان است، تركيبي او را به طبيعت گره مي¬زند كه اين تركيب عبارت است از جسم، حواس و نيازهاي او كه انسان نمي¬تواند خود را از آن امور طبيعي جدا و يا از آنها غفلت نمايد. هر چند بشرانگاران روح انسان را به خاطر قوة اختيارش ستايش مي¬كنند اما از جسم و آنچه به آن مربوط است نيز غفلت نمي¬كنند. امنيت و ارزش لذت جسماني در ميان اومانيستها و تنفر آنان نسبت به رياضت مربوط به قرون وسطا به روشني، ارزشيابي جديد بشرگرايان را نسبت به جنبه¬هاي طبيعي انسان نشان مي¬دهد. دركتاب ولوپ تيت خوشگذران اثر لونزووالا (1407ـ1457) آمده است كه لذت، فايدة انحصاري براي انسان و پايان انحصاري فعاليتهاي انساني مي¬باشد. قوانيني كه مسائل شهرها را تنظيم مي¬كنند به دليل سودمندي آنها تدوين شده¬اند كه به نوبة خود توليد لذت مي¬نمايند و هر دولتي مردم خود را به همين غايت راهنمايي مي¬كند. پرهيزگاري هيچ نقشي در لذت ندارد و لذت يا حداقل سودمندي، غايت و نهايت صنايع آزادي طلبانه¬اي مانند پزشكي، علم قانون، شعر و سخنراني مي¬باشد كه مي¬كوشند تا حوائج بزرگي را برطرف كنند... تصديق جايگاه لذت در زندگي اخلاقي، بشرانگاران را به دفاع از مكتب "اپيكور" واداشت كه اين مكتب در قرون وسطا فلسفة بي¬ديني را بررسي كرده بود. در نظر اپيكور، عقل فرماندة انسان بود. ...
توجه به اصول اومانيستي نشان دهندة اين نكته است كه جنبش مزبور درصدد بود تا لذائذ مربوط به طبيعت جسماني را در مقابل توجه افراطي به جنبة روحاني (در نظام كليسايي) مطرح سازد و حتي' آن لذائذ را هدف نهايي فعاليتهاي بشري تلقي نمايد تا جايي كه اين جنبش اصولاً نقش زهد و پرهيزگاري را عاملي منفي در كسب لذت و سود مي¬داند. از طرف ديگرعده¬اي از اومانيستها معتقد شدند خرد آدمي كه از نظر آنان برابر با خرد خدا بود قدرت حكومت و فرمانروايي بر انسان و نظام بشري را دارا است.
اومانيستها علاوه بر طبيعت انسان، شخصيت اجتماعي و سياسي وي را نيز مورد ملاحظه قرار دادند....
بروني كتاب "اخلاق نيكوماچين" ارسطو و همچنين كتاب سياست و اقتصاد او را ترجمه كرد. تمام اومانيستها به وجه مشخّصة اخلاق ارسطو، استاد خرد باستان تمايل داشتند، آنجا كه او فضايل و رذايل انسان را به عنوان يك حيوان سياسي توصيف مي¬نمود...
اومانيستها به خاطر تصديق ارزش پول به عنوان امري ضروري براي زندگي فردي و اجتماعي به اخلاق ارسطويي اعتبار بخشيدند و تحقير پول را، كه مظهر رياضت قرون وسطا بود، مبتني بر غفلت از طبيعت انساني تلقي كردند و بدين ترتيب راه را براي آثار ماكياولي (كه از بسياري جهات اومانيست بود) بازنمودند. ماكياول كسي بود كه جهان سياست را از هر گونه نظرية مابعدالطبيعي يا ديني مبّرا ساخت و نظرية ماكياولي براي نشان دادن بدون تعصب اختيارات عرضه شده براي انسان سياسي در موقعيتهاي متفاوت مطرح شد.
روان شناسي اومانيستي
روان¬شناسي نوين در قرن بيستم بر پاية اين اعتقاد است كه انسان به عنوان يك فرد وجودي يگانه و منحصر به فرد است و بايد به همين صورت به وسيلة روان¬شناسان و روان¬پزشكان شناسايي و درمان شود. اين نهضت در مخالفت با دو جريان اصلي در روان¬شناسي قرن بيستم، كه رفتارگرايي و روانكاوي مي¬باشد، رشد يافت... بشرانگاران معتقدند كه هر فردي به خاطر زندگي واعمالش مسئول است و مي¬تواند در هر زمان به طوري از طريق آگاهي و ارادة خلاقانه در نظرات يا رفتارش تغيير ايجاد كند. روان¬شناسان اومانيست به كاملترين رشد فردي در حوزه¬هاي عشق، عملكرد، خود ارزشي و استقلال دروني علاقه¬مندند. در اين طرز تلقي رشد و بلوغ بصورت فرايندي در نظرگرفته شده است كه در طول آن فرد محقق مي-شود و از نظام ارزشهاي خويش تبعيت مي¬كند.
انجمن روان شناسان اومانيست پنج شرط اساسي را عنوان مي كند:
1. انسان جانشين استعدادهاي خويش مي¬باشد.
2. انسان انساني مالك هستي خويش در زمينة انساني است.
3. انسان آگاه است.
4. انسان انتخابگر است.
5. انسان موجودي ارادي است.
روان¬شناس آمريكايي آبراهام اچ. ماسلو (1908 ـ 1970) كه يكي از راهنمايان طراحي روان¬شناسي اومانيستي شناخته شده است سلسله مراتبي از نيازها يا محركها را جهت رسيدن به كمال پيشنهاد مي¬¬¬کند كه عبارت¬اند از: نيازهاي روان-شناسانه، ايمني، تعلق و عشق، احترام، خود فعليتي. به عقيدة وي فقط زماني كه نيازهاي اوليه زياد با يكديگر تلاقي مي¬كنند پيشرفت فردي مي¬تواند در سطوح بالاتر سلسله مراتب تحقق يابد و شخص با خود فعليتي، از عامل بالقوة خود به طور كامل استفاده خواهد كرد.
مفهوم "خويش" براي بيشتر روان¬شناسان اومانيست يك نقطة محوري مي¬باشد. در اين "تركيب شخصي" كه در نظرية روان درماني كارل راجرز(متولد 1902) طرح شده است دريافتهاي فرد در مورد دنياي وي بر طبق تجربة شخصي او مي¬باشد. اين دريافتها فرد را مطلقاً به سمت برطرف كردن نيازهاي "خويش" سوق مي¬دهد. راجرز تأكيد مي¬كند كه يك شخصيت فردي در توسعة خود براي خود فعليتي (خود شدن)، خود صيانتي (خودحفاظتي) و خود رفعتي (خود را بالاتر بردن) تلاش سختي مي¬كند.
بسياري از روانشناسان اومانيست به تبعيت از نوشته¬هاي ژان پل سارتر(1905ـ1980) و فلاسفة اگزيستانسياليست پذيراي نظرية اگزيستانسياليستي دربارة اهميت وجود معناي حيات شدند.
لودونك بينس وانجر (1881ـ1957) روانپزشك سوئيسي و پيشرو قديمي روان¬شناسي اگزيستانسياليستي بر مفهوم "طرح جهاني" كه در آن كليت وجود انساني را مورد ملاحظه قرار داده بود تاكيد نمود. بر طبق نظرية بينس وانجر انسان، محصول محيطش نيست بلكه خالق محيط خويش مي¬باشد....
روان¬شناس آمريكايي رولومي (متولد 1909) اعتقاد دارد كه ما ازسرشت اساسي انسان به عنوان وجودي كه تجربه مي-كند و اين تجربيات براي وي تحقق مي¬يابد غفلت كرده¬ايم. به عقيدة وي آگاهي انسان از فناپذيريش، بر زندگي وي تأثير مي¬گذارد. روان¬شناس آمريكايي كلارك ستكاس به تأثير تنهايي بر فرد و بر رفتارش معتقد است. وي مي¬نويسد مادامي كه "تنهايي اگزيستانس" قسمت اجتناب¬ناپذيري از تجربة انسان است اين تنهايي ازخود بيگانگي و خودانكاري قادر است تا اضطراب افراط آميزي را ايجاد نمايد.
ملاحظه مي¬شود كه روان¬شناسي اومانيستي فرد انساني را به منزلة موجودي كاملاً متمركز بر خود مورد توجه قرار مي-دهد. در اين ديدگاه، هريك از انسانها يگانه و منحصر به فرد (و نه به صورت افرادي از يك نوع مشترك)بوده و هر فردي حتي در مورد نظام ارزشي حاكم بر رفتارش كاملاً قائم به خود مي¬باشد. گويي در ديدگاه اومانيستها، علل فاعلي و غايي نيز در درون انسان قرار دارد تا جايي كه نه تنها فرد به صورتي منفرد و بريده از علل خارجي به فعليت رسانندة تمامي استعدادها و قواي خويش است بلكه حتي' دربردارندة غايت وجودي خود نيز مي¬باشد و در طريق خود فعليتي، خودصيانتي و خود رفعتي كاملاً تنها و قائم به خويشتن است و اين تنهايي اگزيستانس به عقيدة روان¬شناسان به اضطراب افراط آميزي منجر مي¬شود.
مـذهب
در سالهاي اخير اصطلاح اومانيسم غالباً به معناي آن گونه نظام ارزشي به كار مي¬رود كه بر شايستگي شخصيتي افراد انساني تأكيد دارد اما اين اصطلاح دربردارندة ايمان به خداوند نيست و در حالي كه حلقة مشخصي كه مبتني بر بي¬خدايي است در اومانيسم به چشم مي¬خورد، از اشكال مختلف مذهبي به منظور ترويج ارزشهاي مشخص انساني نيز استفاده مي¬شود چنانچه در قرن نوزدهم "اگوست كنت" پوزيتيويست فرانسوي، يك مذهب بشري را كه مبتني بر بي¬خدايي بود، صرفاً به منظور اصلاح اجتماعي بنيان نهاد. علاوه بر آن دسته مكاتب اومانيستي، كه مبتني بر بي¬خدايي بودند در ميان حكماي مسيحي نيز تمايلي ديده مي¬شود كه مسيحيت، مذهبي اومانيستي تلقي شود.كارل بارت، متكلم پروتستان سوئيسي در قرن بيستم، معتقد است كه "اومانيسم بدون انجيل وجود ندارد." همچنين متكلمين كاتوليك رم ادعا كرده¬اند كه مسيحيت كاتوليك، مذهبي انسان¬گراست زيرا بر بي¬مانند بودن انسان، به عنوان يك مخلوق، در نظر خداوند تأكيد دارد.
"با وجود تمامي تفكرات اومانيسم دربارة رياضت و الهيات، آنها شخصيتي ضد مذهبي يا ضد مسيحي نداشتند. علاقة بشرانگاران به دفاع از ارزش و آزادي انسان، آنها را به مذاكره دربارة خداوند، قدرت وي و مسائل حديثي دربارة روح، بقاي روح و آزادي آن (كه معمولاً به همان صورت سنتي قرون وسطايي انجام مي¬گرفت و محدود به همان تفكر خاص قرون وسطا بود) سوق مي¬داد. به هر حال، در اومانيسم اين مباحثات معناي جديدي به خود گرفت زيرا آنها مفهوم درك و تصديق را براي توانايي ابتكار انسان در عالم قائل بودند و از اين توانايي در حوزة مذهبي نيز دفاع مي¬كردند ... جيانوزو مانتي در كتاب "رجال بزرگ اومانيسم" آورده است كه كتاب مقدس فقط بيانيه¬اي جهت سعادت مافوق دنيوي نيست بلكه بيانيه¬اي براي سعادت زميني نيز مي¬باشد. به عقيدة مانتي مذهب همان، اعتماد به ارزش عمل انسان،كاميابي اين عمل و پاداش وي در حيات اخروي مي¬باشد. او نيز مانند لرنزووالا و بسياري ديگر وظيفة بنياني مذهب را، حمايت از انسان در عمل حيات حقوقي و همچنين فعاليت سياسي مي¬داند."
ملاحظه مي¬شود كه تفكر بشرانگارانه به رغم اينكه تاكيدي بر ايمان به خداوند ندارد اما پاي¬بندي به دستورات مذهبي را (ولو مذهبي مبتني بر بي¬خدايي و نشئت گرفته از تفكرات يك انسان مانند اگوست كنت)، ضروري مي¬داند. چرا كه اومانيستها معتقدند عدم پاي¬بندي به يك دسته اصول مذهبي باعث از هم پاشيدن شالوده¬هاي نظام اجتماعي خواهد بود. خواه مذهب مزبور مبتني بر پرستش خداوند و خواه براساس الحاد و بي¬خدايي باشد. بنابراين در اينجا مي¬توان اومانيستها را به دو دستة خداپرست و ملحد تقسيم كرد اما بايد گفت كه حتي' در تفكر اومانيستهاي خداپرست ارزش انسان و آزادي وي هدف تلقي شده است و شناخت خداوند و قدرت او به عنوان وسيله مطرح مي¬باشد.همچنين تقيد به تعاليم و دستورات مذهبي نقشي روبنايي و ابزارگونه دارند.
مدارا
"نظرات مذهبي اومانيسم عميقاً با روح مدارا اشباع شده بود. واژة مدارا و تساهل كه تحت تأثير جنگهاي مذهبي در قرون شانزدهم و هفدهم مطرح شد به امكان همزيستي مسالمت¬آميز در ميان اعتقادات مختلف مذهبي (كه همچنان متمايز از يكديگر باقي مي¬مانند و قابل تبديل به يك عقيده واحد نيستند) اشاره دارد. به همين دليل بشرانگاران بينش بردبارانه را از نظرية وحدت اساسي همة ايمانهاي مذهبي و امكان صلح عالمگير مذهبي اخذكردند. و از طرفي، در نظر اومانيستها آرامش مذهبي به وحدت ضروري در ميان فلسفه و مذهب نيز اشاره مي¬نمايد. لئوناردو بروني اين سؤال را مطرح كرد كه آيا سنت پاول چيزي فراتر از تعاليم افلاطون آموخت؟ بر طبق نظرية پدران كليسا (كه اومانيستها نيز در اين نظريه سهيم بودند) مسيحيت عقلي را كه فلسفة باستان استادانه ساخته و پرداخته بود به سادگي به اجرا درآورد زيرا خردي كه اين فلسفه از آن حمايت مي¬كند، همان عقلي است كه در كلمة ا... مجسم شده است ... از طرف ديگر پيكودلاميراندولا كه مهمترين الهام گيرنده از نظرية مدارا بود پيام¬آور صلحي جديد شد كه اين سازش تمامي مذاهب و فلسفه¬هاي جهان را به خود جلب نمود. خطابة "در مقام انسان" (كه ابتدا سرود صلح ناميده شد) طرح بناي صلحي عالمگير را با سازگار نشان دادن تفكر افلاطوني و ارسطويي پيشنهاد نمود، همچنين پيكو پيشنهادسازگاري ميان اين دو عقيده و فلسفه¬¬هاي ديگر عهد باستان، كابالا، سحر وجادو، پاتريستيك و مكتب مدرسي را ارائه داد و پيشنهاد هماهنگي فلسفه و مسيحيت و وحي مذهبي مربوط به پيكودلاميراندولا بود. بسياري از اومانيستها نيز مانند پيكو معتقد بودند كه اين تكثر و گوناگوني عقايد از يك منبع واحد ناشي مي¬شود و از الهامي نخستين سرچشمه گرفته كه اين عقايد دريك مسير يك جانبه و نه متناقض بيان شده است ... "بازگشت به ريشه¬ها"مي¬تواند بازگشتي به صلح مذهبي اجداد نيكبخت انساني و پايان تنفر و تعصب ديني باشد."
در تساهل و مداراي اومانيستي تمام صاحبان عقايد به وحدت عقيده فراخوانده مي¬شوند خواه عقيدة فلسفي باشد يا ديني، و اگر ديني است خواه توحيدي باشد و يا اديان مبتني بر بت¬پرستي و خرافات تا جايي كه گويي مابه الاشتراكي براي اين اتحاد لحاظ نشده و هيچ اصل ثابتي به عنوان محورسازش در بين عقايد و مذاهب در نظر نبوده است و چنين مذهبي ناگزير امري اعتباري و روبنايي خواهد بود.
مكاتب اومانيستي
مكاتب زير بر مبناي تفكر بشرانگارانه پايه¬ريزي شده است:
1. كمونيسم، كه در آن اومانيسم مي¬تواند بيگانگي انسان از خويش را كه محصول مالكيت خصوصي و جامعة سرمايه¬داري است منسوخ نمايد.
2. پراگماتيسم، به دليل ديدگاه انسان محورانه¬اي مانند نظرية پرو تاغوراس انسان را ميزان تمام چيزها مي¬داند.
3. پرسوناليسم، (مكتب اصالت روح) كه قابليت انسان را براي انديشيدن به حقايق ابدي يا عموماً براي وارد شدن به ارتباطي با واقعيت متعالي اثبات مي¬كند.
4. اگزيستانسياليسم، كه اثبات مي¬كند هيچ عالم ديگري نسبت به عالم انساني (عالم ذهنيت انسان) وجود ندارد."
ملاحظه مي¬شود كه اكثر مكاتب فلسفي بعد از رنسانس به نحوي ريشه¬اي، از تفكر اومانيستي متأثر مي¬باشند مثلاً: كمونيسم كه بيشترين نظريات را در باب مردم¬گرايي ارائه داده است، پراگماتيسم كه بر اصالت عمل تكيه مي¬كند، پرسوناليسم كه براي روح آدمي بيشترين قدرت تأثير را قائل است واگزيستانسياليسم كه تأكيدي فراوان بر وجود بالفعل آدمي دارد، هر يك به انسان به منزلة وجودي قائم به ذات كه خود فاعل و غايت خويش مي¬باشد نظركرده¬اند.
نتيجه گيري
در اين فصل تصويري كلي از اصول فكري اومانيستها ارائه شد كه اهم آنها به قرار زير است:
1. انسان ميزان و معيار همه چيز است.
2. به منظور احياء و توسعة استعدادها و نيروهاي گذشتگان بازگشت به فرهنگ روزگار باستان ضروري است و اين امر از طريق مطالعه ادبيات كلاسيك يونانيان تحقق مي¬يابد.
3.بر آزادي و اختيار انسان تأكيد شده است كه به علت بيزاري از فشار و اختناق حاكم بر قرون وسطي به گونه¬اي افراطي مطرح مي¬شود.
4. واسطه¬گري سران روحاني، بين خدا و انسان انكار مي¬شود.
5. قدرت و سرنوشت، مطلقاً به انسان واگذار مي¬شود و حاكميت جابرانة سرنوشت مردود اعلام مي¬گردد.
6. انسان مركز عالم تلقي مي¬شود.
7. خرد انسان برابر با خرد خداوندي قلمداد مي¬گردد.
8. با نظامهاي بستة فلسفي، اصول و عقايد ديني، و استدلال انتزاعي درمورد ارزشهاي انساني مخالفت مي¬شود.
9. رياضتهاي جسماني مورد نفرت و توجه به جسم و لذات جسماني مطلوب مي¬باشد.
10. عقل انساني رهبري بشر را به عهده مي¬گيرد و دين از فرماندهي خلع مي¬شود.
11. لذائذ مربوط به طبيعت جسماني هدف نهايي فعاليتهاي بشري تلقي مي¬شود.
12. انسان "حيوان سياسي" تلقي مي¬گردد.
13. جهان سياست از هر گونه نظريات مابعدالطبيعي يا ديني فاصله مي¬گيرد و انسان در عالم سياست نيز به عنوان مختار مطلق معرفي مي¬گردد.
14. در روان¬شناسي هر انساني به عنوان يك نوع منحصر به فرد (و نه فردي از يك نوع) مطالعه مي¬شود كه بر اين اساس او مختار است تا صرفاً از نظام ارزشهاي خويش تبعيت كند.
15. در هر شخصيت فردي، خود فعليتي، خود صيانتي و خود رفعتي بررسي مي¬شود.
16. انسان محصول محيط خويش نيست بلكه خالق محيط خود است.
17. انسان بايد كاملاً بر خود متمركز باشد.
18. شايستگي شخصيتي افراد انساني مي¬تواند بدون ايمان به خداوند متحقق شود.
19. وجود مذهب همچون عاملي روبنايي به منظور ترويج ارزشهاي شخصي انساني و اصلاح اجتماعي لازم است اما اين مذهب مي¬تواند مانند مذهب بشري اگوست كنت كاملاً ملحدانه باشد.
20. وحدت ميان تمامي مذاهب (از مذاهب ابراهيمي گرفته تا مذاهب خرافي) ضروري و مورد تأكيد مي¬باشد.
اصولي كه در بالا ذكر شد شالوده¬هاي اصلي اومانيسم مي¬باشد اما در برداشتي خداپرستانه كه در ميان بعضي متكلمات مسيحي رايج بوده است اومانيسم به معني انسان¬گرايي، منافي ايمان ديني تلقي نشده است، چنانچه اومانيستهاي متدين نكات زير را مطرح كرده¬اند:
1. اومانيسم به معني انسان¬گرايي منافاتي با دين ندارد زيرا انسان در تصور خداوند مخلوقي بي¬مانند است.
2. دفاع از ارزش و آزادي انسان منافاتي با دين مسيحيت ندارد.
3. براساس تعاليم مذهبي نيز توانايي ابتكار انسان منحصر به فرد مي¬باشد.
4. كتاب الهي فقط تضمين كننده سعادت آن جهاني نيست بلكه نيكبختي اين جهاني را نيز ضمانت مي¬نمايد.
5. اديان الهي، اعتماد به ارزش عمل انساني، كاميابي عمل و پاداش اخروي را تأمين مي¬نمايند.
6. مذاهب الهي حامي حيات حقوقي و فعاليت سياسي انسان هستند.
7. ارزشهاي فرهنگي يونان باستان با مسيحيت منافاتي ندارد.
8. خرد مطرح شده در يونان باستان همان كلمه ا... مسيحيت مي¬باشد.
شايان ذكر است كه اومانيتسهاي خداپرست نيز انسان، ارزش و آزادي او را هدف تلقي كرده و شناخت خداوند و قدرت وي را وسيله¬اي در جهت وصول به آن هدف مي¬دانند كه در اين صورت به گونه¬اي اصالت انسان، در مقابل خداوند مطرح مي¬گردد كه اين امر را مي¬توان وجه مشخصة تفكر بشرانگاران موحد و دين¬دار در نظر گرفت. در يك نتيجه¬گيري اجمالي مي¬توان گفت كه اگر اومانيسم به معناي تكيه بر ارزش انساني و مقام و منزلت و اختيار و آزادي وي در نظرگرفته شود منافاتي با اطاعت و انقياد ديني ندارد و به بياني ديگر، محاط در دايرة دين است و اما اگر انسان بماهو انسان و بعنوان خليفه الله هدف تلقي شود و شناخت ديني نسبت به خداوند و نيز تبعيت از تعاليم دين صرفاً به منزلة وسيله و ابزاري در جهت وصول به آن هدف تلقي گردد در اين صورت دايرة اومانيسم محيط بر دايرة دين خواهد شد.
و اما در صورتي كه نگرش اومانيستي به برابري عقل انسان با خرد خدايي معتقد باشد، چنين اومانيسمي در تباين كامل با معرفت و اطاعت ديني قرار خواهد گرفت.

نويسنده: مريم صانع پور
منبع: كتاب نقدی بر مباني معرفت شناسي اومانيستي

امضای MoBaReZ
چنگ دل آهنگ دلکش میزند
ناله عشق است و آتش می زند


السلام ای شاه تشنه یا قتیل العبرات


یا حسین
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ANTI MASON
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

POWERED BY MyBB, © 1390-1399 گروه پیروان موعود
پشتیبانی و توسعه SaneCity