نظرسنجی: مطالب این ویژه نامه را چگونه یافتید
مناسب است
مناسب نیست
[نمایش نتایج]
توجه: این یک نظرسنجی عمومی است و سایر کاربران می‌توانند رای شما را ببینند.

ویژه نامه تکفیر ( مباحث کاربردی)
زمان کنونی: ۷-۲۹-۱۳۹۷, ۰۲:۱۳ عصر
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mahdy30na
آخرین ارسال: mahdy30na
پاسخ: 4
بازدید: 2675

ارسال پاسخ 
ویژه نامه تکفیر ( مباحث کاربردی)
۱۲-۱۸-۱۳۹۲, ۱۲:۴۹ عصر
ارسال: #1
ویژه نامه تکفیر ( مباحث کاربردی)
بسم الله الرحمن الرحیم
در این ویژه نامه که ممکن هست مطالب طولانی باشه ولی مهم هست رو با هم در باره تکفیر میپردازم.
دوستان اگه نقد و پرسشی داشتن حتما پیام خصوصی و یا یاداشت بزارن تا بعد از برسی سوال سوال رو در بحث قرار بدم.
دوستان با تشکر از همراهی شما

مدخل تکفیر

سیف اللّه صرّامی
تکفیر، اصطلاحی در کلام و فقه به معنای نسبت کفر دادن به مسلمان. تکفیر در اصل به معنای پوشیدن و پوشاندن است، ولی در عربی و فارسی به معانی گوناگونی به کار رفته (رجوع کنید به فیّومی؛ فیروزآبادی؛ معلوف، ذیل «کفر»؛ دهخدا، ذیل واژه) که بر پایه آنها در قرآن و احادیث و منابع کلامی و فقهی چند مفهوم مصطلح یافته است، از جمله پاک کردن گناهان و ابطال عقاب (رجوع کنید به ابن ابی الحدید، ج 13، ص 132؛ مجلسی، ج 5، ص 332، ج 68، ص 197؛ نیز رجوع کنید به احباط  و تکفیر *)، پرداختن کفّاره سوگند و مانند آن (رجوع کنید به حرّعاملی، ج 12، ص 290؛ الموسوعه الفقهیّه، ج 13، ص 235ـ236؛ نیز رجوع کنید به کفّاره *) و کافر خواندن کسی (رجوع کنید به فیّومی؛ فیروزآبادی؛ معلوف، همانجاها؛ غدیری، ذیل «تکفیر») یا نسبت کفر دادن به مسلمان (محمود عبدالرحمان عبدالمنعم، ذیل «تکفیر»؛ الموسوعه الفقهیّه، ج 13، ص 227). در برخی احادیث و به تبع آن در اصطلاح فقها، تکفیر به معنای نهادن یک دست بر روی دست دیگر در هنگام ایستادن در نماز و نیز در غیرنماز برای ادای احترام آمده است (یا اصطلاحاً «تکتیف» رجوع کنید به غدیری، همانجا) که برخی فقهای امامی آن را حرام و برخی دیگر مکروه دانسته‌اند (رجوع کنید به حرّعاملی، ج 7، ص 265ـ267، ج 12، ص 235؛ مجلسی، ج 81، ص 205، 325ـ 326؛ نیز رجوع کنید به نماز*).
تکفیر به معنیِ نسبت دادن کفر به شخص یا گروه در قرآن کریم مصادیق متعددی دارد، از جمله کسانی که حضرت مسیح علیه السلام را خدا پنداشتند (مائده: 17، 72، 73) و افرادی که به مردم جادوگری می‌آموختند (بقره: 102؛ برای موارد دیگر رجوع کنید به عبدالباقی، ذیل «کفر») تکفیر شده اند. در احادیث نیز علل و عواملی که ممکن است سبب تکفیر گردد و موارد غیرمجاز و شرایط آن بتفصیل مطرح شده است.
پیشینه تکفیر در جهان اسلام، به صدر اسلام بازمی گردد. برخی حوادث مهم تاریخ اسلام به سبب تکفیر روی داده، همچنانکه برخی رخدادهای سیاسی و اجتماعی زمینه تکفیر را فراهم آورده است. از جمله رویدادهای مهم دوران پس از رحلت پیامبر اکرم، جنگ‌های «رِدّه» در زمان ابوبکر بود که در این جنگ‌ها دستگاه خلافت معارضانِ خود را کافر و خارج از دین خواند (رجوع کنید به طبری، ج 3، ص 250ـ252؛ ابن اعثم کوفی، ج 1، ص 15ـ 16، 23؛ سیوطی، ص 69ـ71). در باره اینکه واقعاً تمامی یا بعضی از کسانی که در آن دوره تکفیر شده‌اند، از دیدگاه فقه اسلامی کافرند یا خیر، تردید جدّی وجود دارد و برخی گزارش‌های تاریخی تردیدهای بسیار در این باره، حتی تردید افراد نزدیک به خلیفه، را نشان می‌دهد (رجوع کنید به جعفریان، ج 2، ص 35). بنا بر برخی منابع تاریخی، عواملی مانند ندادن زکات و نپذیرفتن اصل خلافت یا در نظر گرفتن کسانی دیگر برای این مقام، در انتساب کفر به «اهل رِدّه» یا دست کم دسته‌هایی از آنان نقش مهمی داشته است (رجوع کنید به ابن قتیبه، ج 1، ص 34؛ نوبختی، ص 4؛ ابن اعثم کوفی، ج 1، ص 16، 20؛ جعفریان، ج 2، ص 29). البته ادعای پیامبری نیز در میان آنان بسیار گزارش شده است که می‌تواند تکفیر را از دیدگاه فقهی توجیه کند (رجوع کنید به طبری، ج 3، ص 256؛ جعفریان، ج 2، ص 29ـ32؛ برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به ردّه *).
واقعه مهم تاریخی دیگر درباره تکفیر، غائله خوارج است. بسیاری از فرقه‌های خوارج کسی را که مرتکب یکی از گناهان کبیره می‌شد، و حتی امت پیامبر را، تکفیر می‌کردند (رجوع کنید به شهرستانی، ج 1، ص 122، 128، 135؛ ابن ابی الحدید، ج 8، ص 113؛ مجلسی، ج 33، ص 373). در مقابل، بعضی از مسلمانان، از جمله برخی مذاهب اهل سنّت، خوارج را تکفیر می‌کردند (رجوع کنید به شوشتری، ص 221؛ نیز رجوع کنید به خوارج *). در احادیث، غالیان یا غُلات (آنان که در باره شخصیت امامان علیهم السلام غلوّ و زیاده روی می‌کردند) و قائلان به تفویض* (مفوّضه) خارج از ایمان خوانده شده‌اند (رجوع کنید به حرّعاملی، ج 28، ص 348؛ مجلسی، ج 25، ص 265؛ نیز رجوع کنید به غلوّ *). بعضی از معتزله و اشاعره، مشبّهه را تکفیر می‌کردند (رجوع کنید به ابن طاووس، ج 2، ص 355).
علاوه بر گروه‌ها، افراد و شخصیت‌های متعددی، چه بسا بعضی اشخاص سرشناس، را تکفیر کرده‌اند، از جمله در باره تکفیر برخی خلفا و همسران پیامبر اکرم روایاتی نقل شده است (رجوع کنید به ابن ابی الحدید، ج 3، ص 50؛ ابن طاووس، ج 1، ص 292). حتی ساحت مقدّس معصومان علیهم‌السلام نیز از تکفیر بر کنار نمانده است (رجوع کنید به مفید، ص 313؛ شوشتری، ص 193؛ مجلسی، ج 37، ص 15).
هر چند نمونه‌های فردی و جمعی تکفیر در تاریخ اسلام کم نیست و در برهه‌هایی از تاریخ، این جریان شایع بوده است هانویک مواردی از تکفیرهای سیاسی و اجتماعی را در آفریقای غربی، از قرن نهم تا دوره معاصر گزارش کرده است (رجوع کنید به د. اسلام، چاپ دوم، ذیل واژه)، نمی‌توان تکفیر را در میان فرقه‌ها و نحله‌های گوناگون اسلامی چندان عمده و سرنوشت ساز دانست. حتی در نگاهی کلان، موارد افراط آمیز تکفیر، چه آنان که تکفیر کرده‌اند و چه آنان که تکفیر شده‌اند، اندک به نظر می‌رسد و امروزه شمار پیروان دیدگاه افراطی تکفیر، نسبت به کل جمعیت مسلمانان، چندان نیست. ظاهراً نظر علما و فقهای مذاهب مهم اسلامی در کاهش تکفیر مؤثر بوده است، زیرا فقها با استناد به احادیث (رجوع کنید به مجلسی، ج 69، ص 208ـ209؛ الموسوعه الفقهیّه، ج 13، ص 228) نسبت دادن بی‌دلیل کفر به مسلمان را مستوجب تعزیر دانسته‌اند (رجوع کنید به شهید ثانی، ج 9، ص 175؛ جزیری، ج 5، ص 194ـ195؛ الموسوعه الفقهیّه، ج 13، ص 229). حتی گاهی فقها با وجود نادرستی برخی عقاید، از تکفیر پیروان آنها استنکاف نموده‌اند (رجوع کنید به مجلسی، ج 54، ص 246ـ247، ج 58، ص 104). غزالی (ص 85 ـ101) نیز ضمن توضیح معیار تکفیر، بر طایفه‌ای از متکلمان که با تنگ نظری عده‌ای از مسلمانان را تکفیر کرده‌اند، انتقاد و توصیه کرده است که حتی الامکان از تکفیر اهل قبله احتراز شود. با این همه، از دیدگاه فقهی در مواردی معیّن و با حصول شرایطی خاص، تکفیر مشروع است و آثاری ویژه در پی دارد (برای تفاصیل احکام رجوع کنید به ارتداد *، کفر *؛ برای آگاهی از آرای متفکران و جریانهای اجتماعی معاصر در کشورهای اسلامی در باره تکفیر رجوع کنید به «دایره المعارف جهان اسلام آکسفورد»؛ د. اسلام، چاپ دوم، ذیل واژه).
 
 
منابع:
قرآن؛
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، قم 1404؛
ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، چاپ علی شیری، بیروت 1411/1991؛
ابن طاووس، الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف، چاپ جلال الدین حسینی، قم 1400؛
ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، المعروف بتاریخ الخلفاء، قاهره 1388/ 1969، چاپ افست قم 1363 ش؛
عبدالرحمان جزیری، کتاب الفقه علی المذاهب الاربعه، بیروت 1410/ 1990؛
رسول جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام: تاریخ خلفاء، قم 1377 ش؛
حرّ عاملی؛
دهخدا؛
عبدالرحمان بن ابی بکر سیوطی، تاریخ الخلفاء، بیروت 1394/ 1974؛
نوراللّه بن شریف الدین شوشتری، الصّوارم المهرقه فی نقد الصّواعق المحرقه، چاپ جلال الدین محدث ارموی، تهران 1367؛
محمدبن عبدالکریم شهرستانی، الملل و النحل، چاپ محمد سیّدکیلانی، قاهره 1387/1967؛
زین الدین بن علی شهیدثانی، الروضه البهیه فی شرح اللمعه الدمشقیه، چاپ محمد کلانتر، بیروت 1403/ 1983؛
طبری، تاریخ (بیروت)؛
محمد فؤاد عبدالباقی، المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، قاهره 1364، چاپ افست تهران [1397]؛
عبداللّه عیسی ابراهیم غدیری، القاموس الجامع للمصطلحات الفقهیه، بیروت 1418/ 1998؛
غزالی، فیصل التفرقه بین الاسلام الزندقه، چاپ ریاض مصطفی عبداللّه، دمشق 1417/؛
الزندقه، چاپ ریاض محمدبن یعقوب فیروزآبادی، القاموس المحیط، بیروت 1407/1987؛
احمدبن محمد فیّومی، المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، بیروت: دارالفکر، [بی تا]؛
مجلسی؛
محمود عبدالرحمان عبدالمنعم، معجم المصطلحات و الالفاظ الفقهیه، قاهره 1999؛ لویس معلوف، المنجد فی اللّغه و الاعلام، بیروت 1996؛
محمدبن محمد مفید، الفصول المختاره من العیون و المحاسن، قم 1413؛
الموسوعه الفقهیّه، ج 13، کویت: وزارت الاوقاف و الشئون الاسلامیه، 1408/ 1988؛
حسن بن موسی نوبختی، فرق الشیعه، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف 1355/1936؛
EI 2 , s.v. "Takf ¦âr. 2: In West Africa" (by J. O. Hunwick);
The Oxford encyclopedia of the modern Islamic world , ed.John L. Esposito, New York 1995, s.v. "Takfir" (by Ibrahim A. Karwan)
منبع: دانشنامه جهان اسلام؛ مدخل تکفیر؛ سیف اللّه صرّامی؛ ج8؛ ص37.

منبع بحث این ویژه نامه ) پایگاه پژوهشی تخصصی وهابیت شناسی

امضای mahdy30na
[تصویر:  do.php?img=4182]
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mahdi_t ، منم گدای فاطمه... ، ☺☻♦♣♠ ساقی بهشت ♠♣♦☻☺
۱۲-۱۸-۱۳۹۲, ۰۹:۲۴ عصر
ارسال: #2
RE: ویژه نامه تکفیر ( مباحث کاربردی)
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
استاد هدايتي

نظر قرآن در مورد تکفير چيست؟

استاد حسيني قزويني

يکي از اساسي‌ترين نقاط ضعف وهابيت اين است که به بهانه‌هاي مختلف، حکم تکفير مسلمانان – شيعه و سني – را صادر مي‌کنند و به دنبال آن، حکم مهدور الدم بودن و حلّيت تصرف اموال آنها را صادر مي‌کنند.

قرآن، خيلي واضح و روشن، مسئله تکفير را براي مسلمانان بيان کرده است و من گمان نمي‌کنم هيچ ابهامي در اين زمينه در آيات قرآن باشد. قرآن، ملاکِ اسلام و کفر را شهادت به وحدانيت حق تعالي بيان کرده است و بس.

 

آيه اول:

به صراحت در سوره حجرات آمده است:

قَالَتِ الْأَعْرَابُ آَمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ

سوره حجرات/آيه14

اعراب باديه‏نشين به تو گفتند: ايمان آورديم. بگو: نه، هنوز ايمان نياورده‏ايد و بايد بگوييد اسلام آورديم؛ چون هنوز ايمان در دل‌هاى شما داخل نشده‏ است.

ايمان، مرحله بالاتري است که بايد عقيده به خدا و رسالت، در سراسر وجود انسان و قلب انسان جا بگيرد.

در ذيل اين آيه شريفه، در تفسير قرطبي آمده است:

و أما الاسلام فقبول ما أتى به النبي صلى الله عليه و سلم في الظاهر و ذلك يحقن الدم.

تفسير قرطبي، جلد16، ص348

يعني کسي که در ظاهر شهادت به توحيد و رسالت بدهد، اسلام آورده است و باعث مي‌شود که خون انسان، محترم باشد و کسي حق تعرض به او را نداشته باشد.

ابن کثير دمشقي سلفي - رهبر فکري وهابيت و از دوستان نزديک ابن‌تيميه - در ذيل همين آيه صراحت دارد:

افرادي که گفتند ايمان آورديم و خدا فرمود: نه، اسلام آورديد، نشان مي‌دهد که ظاهر اسلام آوردن اينها کافي است تا خون و مال و عرض اينها محترم باشد و منافق نبودند و مسلمان بودند. ولي چون ايمان به قلب‌شان نفوذ نکرده بود، خداوند فرمود که نگوييد ما مؤمن هستيم و بگوييد ما مسلم هستيم.

تفسير ابن كثير، ج4، ص234

 

آيه دوم:

خداوند در سوره نساء به صورت واضح مي‌فرمايد:

وَ لَا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلَامَ لَسْتَ مُؤْمِنًا

به كسى كه به شما سلام مى‏كند، نگوئيد مؤمن نيست - تا به منظور گرفتن اموالش او را به قتل برسانيد - .

سوره نساء/آيه94

جالب اينجاست که سيوطي – از استوانه‌هاي علمي اهل سنت – مي‌گويد:

و أخرج البزار و الدار قطني في الافراد و الطبراني عن ابن عباس، قال: بعث رسول الله صلى الله عليه و سلم سرية فيها المقداد بن الأسود، فلما أتوا القوم وجدوهم فد تفرقوا و بقى رجل له مال كثير لم يبرح، فقال: أشهد ان لا إله إلا الله، فأهوى إليه المقداد فقتله، فقال له رجل من أصحابه: أقتلت رجلا شهد أن لا إله إلا الله؟ لأذكرن ذلك للنبي صلى الله عليه و سلم، فلما قدموا على رسول الله صلى الله عليه و سلم، قالوا: يا رسول الله! إن رجلا شهد أن لا إله إلا الله فقتله المقداد، فقال: ادعوا لي المقداد، فقال: يا مقداد! أقتلت رجلا يقول لا إله إلا الله؟ فكيف لك بلا إله إلا الله غدا؟ فأنزل الله: «يا أيها الذين آمنوا إذا ضربتم في سبيل الله» إلى قوله: «كذلك كنتم من قبل» ... .

رسول الله (صلى الله عليه و سلم) لشکري را فرستاد که مقداد بن اسود هم در آن بود و به قومي از کفار حمله کردند و همه مردم فرار کردند و فقط مردي ماند که داراي اموال زيادي بود و وقتي مسلمانان خواستند او را بکشند، شهادت به يگانگي خداوند داد و گفت لا إله إلا الله و مقداد هم به او حمله کرد و او را کشت. يکي از ياران مقداد به او اعتراض کرد که چرا کسي را که شهادت به يگانگي خداوند داده است، کشتي؟ اين موضوع را به رسول الله (صلى الله عليه و سلم) خبر مي‌دهم. وقتي به مدينه آمدند، اين مرد خدمت رسول الله (صلى الله عليه و سلم) آمد و قضيه را خبر داد . حضرت دستور آوردن مقداد را دادند. وقتي مقداد آمد، رسول الله (صلى الله عليه و سلم) فرمود: آيا کسي را کشتي که لا إله إلا الله گفته است؟ فرداي قيامت چه پاسخي در برابر خداوند خواهي داشت؟ بعد از اين ماجرا، اين آيه نازل شد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً... .

الدر المنثور للسيوطي، ج2، ص200

اين، خيلي روشن و واضح است بر اين‌كه از ديدگاه قرآن، به مجرد اين‌كه کسي ايمان بياورد و شهادت بر وحدانيت حق و رسالت پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بدهد، خون و مال و آبرويش محفوظ است و کسي حق تعرض به او را ندارد. آقايان وهابي که اين کارها را در طول اين 200 ، 300 سال انجام دادند و امروز هم در کشورهاي اسلامي - مانند افغانستان، پاکستان، عراق، ايران و ... - انجام مي‌دهند و خون مسلمانان و شيعيان را مي‌ريزند، آيا اينها واقعا لا إله إلا الله را نمي‌گويند؟ آيا اينها هر روز 5 مرتبه نماز نمي‌خوانند و شهادت به وحدانيت حق و رسالت نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نمي‌دهند؟ ما به اينها همين فرمايش رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را مي‌گوييم که فرداي قيامت با شهادت مسلمانان و شيعيان، در مقابل خداوند چه خواهيد کرد؟

از ديدگاه قرآن، اين تفکر، باطل است و به مجرد اظهار شهادت، ولو اين‌كه لقلقه زبان باشد، کسي حق تعرض به اينها را ندارد.

* * * * * * *

استاد هدايتي

نظر سنت و احاديث و روايات در مورد تکفير چيست؟

استاد حسيني قزويني

در اين مورد، من روي سرچشمه مي‌روم، يعني کتاب صحيح بخاري و صحيح مسلم که در نزد عموم برادران اهل سنت، صحيح‌ترين کتب بعد از قرآن هستند. در اين زمينه، روايات متعددي وجود دارد. صحيح بخاري از انس بن مالک نقل مي‌کند:

قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: أمرت أن أقاتل الناس، حتى يقولوا لا إله إلا الله، فإذا قالوها و صلّوا صلاتنا و استقبلوا قبلتنا و ذبحوا ذبيحتنا، فقد حرمت علينا دماؤهم و أموالهم ... .

من از طرف خداوند مأمورم که با مردم – کفار - بجنگم تا اين‌كه اقرار به وحدانيت حق بکنند. اگر اقرار به وحدانيت حق کردند و مانند ما نماز خواندند و قبله ما را محترم شمردند و از ذبايح ما استفاده کردند، خون و مال اينها محترم است و من حق تعرض به اموال و جان اينها را ندارم.

صحيح بخاري، ج1، ص102، کتاب الصلاة، باب فضل إستقبال القبلة

مانند اين حديث را صحيح بخاري، جلد1، صفحه103 آورده که در آنجا آمده است:

من شهد أن لا إله إلا الله و استقبل قبلتنا و صلى صلاتنا و أكل ذبيحتنا، فهو المسلم، له ما للمسلم و عليه ما على المسلم.

کسي که شهادت به وحدانيت خداوند بدهد و مانند ما نماز بخواند و رو به قبله ما بکند و ذبيحه ما را بخورد، او مسلمان است و تمام حقوقي را که براي يک مسلمان عادي فرض کرديم، براي او نيز فرض مي‌کنيم و ... .

نکته جالب و زيبايي که متناسب با بحث ماست، اين است که يکي دو هفته قبل، يک خانمي تماس گرفت و به اين حديث اشاره کرد و ما قول داديم در اين رابطه مفصل بحث کنيم، اين را صحيح مسلم در بابي آورده است که نام آن را اين‌گونه نام‌گذاري کرده است: حرام بودن کشتن کافر بعد از گفتن لا إله إلا الله. از اسامة بن زيد نقل مي‌کند:

بعثنا رسول الله صلى الله عليه و سلم في سرية، فصبحنا الحرقات من جهينة، فأدركت رجلا، فقال: لا إله إلا الله، فطعنته، فوقع في نفسي من ذلك، فذكرته للنبي صلى الله عليه و سلم، فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم: أ قال لا إله إلا الله و قتلته؟ قال: قلت: يا رسول الله! إنما قالها خوفا من السلاح، قال: أفلا شققت عن قلبه حتى تعلم أقالها أم لا؟ فما زال يكررها علي حتى تمنيت أنى أسلمت يومئذ ... .

ما همراه لشکري رفتيم و برخورد کرديم به کافري که گفت لا إله إلا الله و من او را کشتم. اين براي من دشوار بود که او را بعد از گفتن لا إله إلا الله کشتم و اين قضيه را به رسول الله (صلي الله عليه و سلم) گفتم و فرمود: آيا بعد از اين‌كه او لا إله إلا الله را گفت، او را کشتي؟ گفتم: يا رسول الله! لا إله إلا الله گفتن او از ترس شمشير بود، نه از ته قلب. رسول الله (صلي الله عليه و سلم) فرمود: آيا قلب او را نشکافتي تا ببيني که واقعا از صميم قلب مي‌گويد يا لقلقه زبان. رسول الله (صلي الله عليه و سلم) هم اين عبارت را تکرار مي‌کرد تا اين‌كه من آرزو مي‌کردم که امروز اسلام مي‌آوردم و تا به حال مسلمان نشده نبودم.

صحيح مسلم، ج1، ص67، کتاب الإيمان، باب تحريم قتل الکافر بعد إن قال لا إله إلا الله

يک روايت جالب‌تر از اين را مي‌گويم که اگر در خانه کس است، يک حرف بس است. از آن عزيزاني که فريب وهابيت را خورده‌اند و اينها را واقعا مسلمان مي‌دانند و با تحريکات اينها، به بهانه‌هاي واهي، دست به کشتار مسلمانان و شيعيان مي‌زنند، تقاضاي عاجزانه دارم که به اين روايت توجه کنند و سپس هر کاري که مي‌خواهند، بکنند. در صحيح مسلم از مقداد نقل شده است:

يا رسول الله! أرأيت ان لقيت رجلا من الكفار فقاتلني، فضرب إحدى يدي بالسيف فقطعها، ثم لاذ منى بشجرة فقال أسلمت لله، أفأقتله يا رسول الله بعد أن قالها؟ قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: لا تقتله، قال: فقلت: يا رسول الله! إنه قد قطع يدي ثم قال ذلك بعد أن قطعها أفأقتله؟ قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: لا تقتله فإن قتلته فإنه بمنزلتك قبل أن تقتله و إنك بمنزلته قبل أن يقول كلمته التي قال.

از رسول الله (صلي الله عليه و سلم) سوال کردم: وقتي من با کفار مي‌جنگم، گاهي يکي از کفار با من مبارزه مي‌کند و دست مرا قطع مي‌کند و وقتي من به او حمله مي‌کنم، از ترس من، به درخت پناه مي‌برد و مي‌گويد لا إله إلا الله و اسلام مي‌آورد. آيا من بايد او را بکشم بعد از اسلام آوردنش؟ حضرت فرمود: تو حق کشتن او را نداري. گفتم: يا رسول الله (صلي الله عليه و سلم)، او بعد از اين‌كه دست مرا قطع کرد و من خواستم او را بکشم، اسلام آورد، آيا او را بکشم؟ حضرت فرمود: اگر بعد از گفتن لا إله إلا الله او را بکشي، او مانند تو است قبل از اين‌كه او را بکشي – يعني مسلمان شده بود - و تو هم مانند او شده‌اي قبل از اين‌كه او مسلمان شود.

صحيح مسلم، ج1، ص66، کتاب الإيمان، باب تحريم قتل الکافر بعد إن قال لا إله إلا الله

من گمان نمي‌کنم اين روايت، هيچ عذري را براي احدي باقي بگذارد.

من يک نکته‌اي را اشاره کنم که شايد براي برخي شبهه شده باشد. در صحيح بخاري و صحيح مسلم آمده است که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

أمرت أن أقاتل الناس، حتى يقولوا لا إله إلا الله، فإذا قالوا لا إله إلا الله، عصموا منى دماءهم و أموالهم إلا بحقها.

من دستور دارم با کفار بجنگم تا اين‌كه لا إله إلا الله بگويند و وقتي اينها لا إله إلا الله را گفتند، خون و مال اينها محترم هستند؛ مگر اين‌كه مستحق کشتن باشند.

صحيح البخاري، ج8، ص162 - صحيح مسلم، ج1، ص39

بعضي‌ها از کلمه بحقها سوء استفاده مي‌کنند و مي‌گويند که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود مگر کسي که مستحق مهدور الدم بودن و تصرف در اموال باشند و اين را بهانه قرار مي‌دهند براي کشتن هر نوع مسلمان. کما اين‌كه در تاريخ، سوء استفاده‌هاي زيادي شده است و فرصت پرداختن به آنها نيست. ولي در خود روايات و منابع معتبر اهل سنت با سند صحيح داريم که از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) سوال کردند:

و ما حقها؟ قال: زنى بعد إحصان أو كفر بعد إسلام أو قتل نفس فيقتل به.

مراد شما از کلمه بحقها چيست؟ فرمود: مرد همسرداري که برود زنا کند يا کسي كه بعد از اسلام آوردنْ کافر شود يا کسي که انسان بي‌گناهي را بکشد، مستحق کشتن هستند.

المعجم الأوسط للطبراني، ج3، ص300 – مجمع الزوائد للهيثمي، ج1، ص25 –جامع البيان لإبن جرير الطبري، ج15، ص103 - كنز العمال للمتقي الهندي، ج1، ص88 - تفسير الثعلبي، ج6، ص97

در خود صحيح بخاري آمده است:

فوالله ما قتل رسول الله صلى الله عليه و سلم أحدا قط إلا في إحدى ثلاث خصال: رجل قتل بجريرة نفسه فقتل أو رجل زنى بعد إحصان أو رجل حارب الله و رسوله و إرتد عن الاسلام.

قسم به خدا! رسول الله صلي الله عليه و سلم کسي را نکشت، مگر در سه مورد : مرد شوهرداري که زنا کرده باشد، کسي که انسان بي‌گناهي را کشته باشد، کسي که مرتد شده باشد و به مبارزه با خداوند و رسولش برخيزد.

صحيح البخاري، ج8، ص43، کتاب الديات، باب القسامة

* * * * * * *

استاد هدايتي

مرز ميان کفر و اسلام از نظر سيره و روش پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) چيست؟

استاد حسيني قزويني

سيوطي – از استوانه‌هاي علمي اهل سنت – در الدر المنثور و آلوسي در روح المعاني، يک قضيه خيلي زيبايي را مطرح مي‌کنند از قول ابن عباس که عقبة بن أبي معيط که از سران کفار قريش بود، خيلي علاقه داشت که وقتي از سفر برمي‌گشت، اطعام مفصلي مي‌داد و مردان و زنان مکه مي‌آمدند کنار سفره‌اش مي‌نشستند. با اين‌كه ايشان مسلمان نبود، ولي نسبت به نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) علاقه زيادي داشت و دوست داشت که هم صحبت با ايشان شود:

دعا رسول الله صلى الله عليه و سلم إلى طعامه، فقال: ما أنا بالذي آكل من طعامك حتى تشهد أن لا إله إلا الله و أنى رسول الله، فقال: أطعم يا إبن أخي، قال: ما أنا بالذي أفعل حتى تقول، فشهد بذلك و طعم من طعامه.

روزي رسول الله (صلي الله عليه و سلم) را به اطعام بازگشت از سفر دعوت کرد و حضرت فرمودند: من از غذاي تو نمي‌خورم، مگر اين‌كه شهادت به وحدانيت خداوند و رسالت من بدهي. عقبه گفت: اي برادرزاده! بخور - و ما را به زحمت نيانداز - . حضرت فرمود: من نمي‌خورم، مگر اين‌كه تو شهادتين را بگويي. عقبه هم شهادتين را داد و حضرت هم از طعام او خورد.

الدر المنثور للسيوطي، ج5، ص68 – تفسير روح المعاني لآلوسي، ج19، ص11 - إمتاع الأسماع للمقريزي، ج12، ص163 – دلائل النبوة لأبو نعيم، ص470 - سبل الهدى و الرشاد للصالحي الشامي، ج2، ص468

گرچه اين شهادتين، دروغين بود و بعدا از آن برگشت و جسارت خيلي بدي به نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) کرد و در جنگ بدر از کساني بود که به دستور پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، با وضع فجيعي کشته شد. ولي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) با مجرد اظهار شهادتين، از طعام او خورد و او را به عنوان مسلمان حساب کرد.

من نکته‌اي را به برادران وهابي و کساني که آزاد انديش و دنبال حق هستند، بگويم که نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) با اظهار شهادتين يک نفر - با اين‌كه لقلقه زبان بود - از طعام آنها خورد. اين آقايان مفتيان عربستان سعودي و لجنه إفتاء عربستان سعودي که وقتي از آنها سوال مي‌کنند حکم‌تان درباره شيعيان چيست وقتي يا علي و يا حسين مي‌گويند؟ فتواي رسمي دادند بر اين‌كه شيعيان کافر هستند و تزويج و تزوّج با آنها حرام است و ذبيحه آنها حرام است و اگر يک شيعه، گوسفندي را بکشد، اين گوسفند، ميته است و نجس است و کسي حق خوردن آن را ندارد. حتي اگر کسي از روي ندانستن يا فراموش کردن مسئله، با يک شيعه ازدواج بکند – دختر يا پسر – احتياج به طلاق ندارد و موظف است از آنها جدا شود.

استفتائات لجنه عالي افتاء عربستان سعودي، ج18، از 295 تا 315

در اين صفحات ذکر شده، حدود 25 سوال در مورد شيعيان شده است و اين آقايان به صراحت گفته‌اند که شيعيان مشرک به شرک أعظم هستند و ما با اينها معاملهٔ مسلمان نمي‌کنيم. با اين سيره و سنت پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و آيات صريح، من دوست دارم که آقايان آزاد انديش و آزاد فکر، يک تفکري و تعقلي داشته باشند و به هر نتيجه‌اي که رسيدند، بر آنان مبارک باد.

* * * * * * *

سؤالات بينندگان

سوال:

براي افشاگري بهتر از وهابيت، از نفاق و دوروئي ابوسفيان و جناياتي که معاويه و عمر و عاص در اسلام کردند، صحبت کنند. چون در وهابيون، کساني هستند که طرفداران واقعي بني‌أميه هستند. روزي به يک وهابي گفتم چطور مي‌شود که اميرالمؤمنين (عليه السلام) و معاويه، هر دو به بهشت بروند؟ با اين آيه قرآن منافات دارد:

اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آَمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّور

سوره بقره/آيه257

چطور مي‌شود که معاويه‌اي که بر روي اميرالمؤمنين (عليه السلام) شمشير کشيد، هر دوي آنها بهشتي باشند؟ مخصوصا که معاويه دستور سبّ اميرالمؤمنين (عليه السلام) را داد. اين وهابي حرف مرا رد کرد. وهابيت بيشتر شبيه خوارج است. لطفا در اين مورد صحبت کنيد.

هم‌چنين ايشان معتقد بود که تقليد از مرجعيت، شرک است. من گفتم که پس در مسائل جديد چه کنيم؟ ايشان گفت هر کس مي‌تواند مجتهد شود. گفتم: کسي که نمي‌تواند مجتهد شود و در توان او نيست، چه کند؟ ايشان به مراجع توهين کردند و ... .

جواب:

ما قول داديم که در جلسه‌اي جداگانه در مورد ابوسفيان و معاويه و بحث تقليد صحبت خواهيم کرد.

چون معاويه مورد احترام تمام فرق اهل سنت است، بايد از منابع خود اهل سنت صحبت کنيم تا يکسري قضايايي را که از اذهان پنهان مانده، روشن شود. ولي الان نمي‌خواهم وارد اين بحث شوم. در مورد اسلام ابوسفيان، کتب بزرگ اهل سنت صراحت دارند:

فوالذي يحلف به ابو سفيان لا جنة و لا نار.

آنچه که ابو سفيان به او قسم خواهد خورد، نه بهشتي وجود دارد و نه جهنم.

الإستيعاب لإبن عبد البر، ج4، ص1679 - شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد، ج9، ص53 – الأغاني، ج6، ص356 – مروج الذهب، ج2، ص343 - تاريخ الطبري، ج8، ص185

اين جمله را به بعد از اسلام آوردن خود در مدينه گفته است.

در بعضي از جاها آمده است:

كهفا للمنافقين.

وقتي ابوسفيان به مدينه آمد، پناهگاهي براي منافقين بود.

الإستيعاب لإبن عبد البر، ج4، ص1678 - النزاع و التخاصم للمقريزي، ص58

به همين اندازه در مورد ابوسفيان اکتفاء مي‌کنيم. ولي إن شاء الله در مورد معاويه، مفصل صحبت خواهيم کرد.

اگر بخواهيم وارد وجه شباهت وهابيت و خوارج شويم، در اينجا توصيه مي‌کنم به کتاب کشف الإرتياب سيد محسن امين (ره) که شيعه است، مراجعه کنيد که حدود 14 مورد از وجه شباهت وهابيت با خوارج را آورده است و مستند و مستدل است. ولي اگر به کتاب فتنة الوهابية نوشته زيني دحلان - مفتي مکه مکرمه و شافعي مذهب - مراجعه کنيد، ايشان مفصلا وجه تشابه ميان وهابيت و خوارج را مطرح کرده است. از اينها هم مهم‌تر، عزيزاني که دوست دارند حقائق براي‌شان روشن شود، به کتاب الصوائق الإلهية که توسط سليمان بن عبد الوهاب - برادر محمد بن عبد الوهاب – نوشته شده، مراجعه کنند. اين کتاب در مصر و بمبئي و ترکيه چاپ شده و روي اينترنت هم هست. جناب آقاي زيني دحلان تعبير زيبائي در کتاب فتنة الوهابية، صفحه19 دارد و نقل مي‌کند از قول سيد عبد الرحمن أهدال – مفتي زبيد – که مي‌گويد:

نيازي نيست که ما درباره وهابيت کتاب بنويسيم و عقائد اينها را نقد کنيم. همين کافي است که رواياتي را که از نبي مکرم (صلي الله عليه و سلم) در مورد خوارج و وهابيت صادر شده است را مطالعه کنيم.

روايتي را بخاري دارد که مي‌گويد:

يخرج أناس من قبل المشرق، يقرؤن القرآن لا يجاوز تراقيهم، يمرقون من الدين كما يمرق السهم من الرمية، ثم لا يعودون فيه حتى يعود السهم على فوقهم، قيل: ما سيماهم؟ قال: سيماهم التحليق و التسبيد.

قومي از سوي مشرق مدينه – نجد و رياض – مي‌آيند که قرآن را قرائت مي‌کنند که جز از حنجره‌شان تجاوز نمي‌کند و از دين خارج مي‌شوند، همانند تيري که از کمان خارج مي‌شود و ... ، چهره‌شان با سر تراشيده است.

صحيح البخاري، ج8، ص218 - مسند احمد، ج3، ص64 – البداية و النهاية لإبن كثير، ج7، ص332

آقاي زيني دحلان از مفتي زبيد نقل مي‌کند:

اگر همين روايت را ملاک قرار بدهيم براي باطل بودن وهابيت، براي ما کافي است و در ميان فِرَق اسلامي، هيچ فرقه‌اي معتقد به وجوب تراشيدن سر نيستند.

حتي مي‌گويد:

أن امرأة أقامت الحجة على ابن الوهاب لما أكرهوها على أتباعهم ففعلت، أمرها ابن عبد الوهاب أن تحلق رأسها، فقالت له: حيث أنك تأمر المرأة بحلق رأسها، ينبغي لك أن تأمر الرجل بحلق لحيته، لأن شعر رأس المرأة زينتها و شعر لحية الرجل زينته، فلم يجد لها جوابا.

يک زني با محمد بن عبد الوهاب بحث کرد و محمد بن عبد الوهاب توان پاسخ دادن به او را نداشت و دستور داد تا سر آن زن را بتراشند. آن زن به محمد بن عبد الوهاب گفت: اگر بنا است سر زنان تراشيده شود، بايد ريش مردان هم تراشيده شود؛ چون همان‌گونه که موي زن، زينت زن است، ريش مرد هم زينت اوست. محمد بن عبد الوهاب در برابر سخن اين زن، هيچ جوابي نداشت.

يکي از اساسي‌ترين وجه تشابهي که وهابيت با خوارج دارند که هم برادر محمد بن عبد الوهاب گفته است و هم زيني دحلان و هم مرحوم سيد محسن امين (ره)، اين است که شعار خوارج اين بود:

لا حکم إلا لله.

و اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود:

كلمة حق يراد باطل.

اين کلمه، حق است، ولي از آن اراده باطل شده است و مجوز براي کشتن مسلمانان قرار مي‌دهند.

نهج‌البلاغه، خطبه40

وهابيت هم مي‌گويند:

لا دعاء إلا لله ، لا شفاعة إلا لله ، لا توسل إلا بالله ، لا استغاثة إلا بالله

پس هيچ تفاوتي با هم ندارد. حرف، حق است، ولي خدايي که توسل جز به او درست نيست، وقتي خودش مي‌فرمايد:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ جَاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

سوره مائده/ٱيه35

روشن و واضح است که مي‌فرمايد به پيشگاه من، وسيله انتخاب کنيد. حالا مراد از اين وسيله، هر چه مي‌خواهد باشد، باشد. اصلا اهل بيت (عليهم السلام) نباشند و مراد، دعا و قرآن و عمل صالح باشد. آيا اين عمل صالح، وسيله شد که ما به خدا برسيم؟ بله. پس مشخص شد که لا توسل إلا بالله، بإطلاقه، أمر باطلي است.

اينها يک تحجر و جمود فکري دارند و مي‌گويند اگر کسي براي نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، جشن ولادت يا مراسم شهادت بگيرد، حرام است و ما بايد از آن اجتناب کنيم. اين آقاياني که از مراسم ولادت يا شهادت پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اجتناب مي‌کنند و احساس شبهه مي‌کنند، آيا اينها براي ريختن خون اين‌همه مسلمانان، احساس شبهه نمي‌کنند که اين همه افراد را مي‌کشند؟ در کتاب السلفية بين أهل السنة و الإمامية نقل مي‌کند:

وقتي اينها وارد طائف شدند و کشتار عجيبي را به راه انداختند و حتي طفل‌هاي شيرخواره را در آغوش مادر سر بريدند، شيخ عبد القادر - که پرده‌دار مکه بود – با يک حيله از دست وهابي‌ها نجات پيدا کرد:

فقد أجهش بالبكاء عندما وقع في أيديهم فلما سلوا السيف عند رأسه سأله بعضهم لماذا تبكي أيها الكافر؟ فأجاب الشيخ: أبكي والله من شدة الفرح أبكي يا إخوان لأني قضيت حياتي كلها في الشرك و الكفر و لم يشأ الله إلا أن أموت مؤمنا موحدا ... و قد أثر هذا الكلام في الإخوان فبكوا لبكاء الشيخ، ثم طفقوا يقبلونه و يهنئونه بالإسلام.

وقتي آمدند او را بکشند، او شروع کرد به گريه کردن. وهابي‌ها گفتند: اي کافر! براي چه گريه مي‌کني؟ گفت: من يک عمر با شرک و کفر زندگي کردم و خوشحالم که در اواخر عمر، به برکت شما وهابي‌ها، ايمان آوردم و مؤمن شدم. اين کلام او هم در وهابي‌ها تأثير گذاشت و وهابي شدن او را قبول کردند.

السلفية بين أهل السنة و الإمامية للسيد محمد الكثيري، ص347 - نجد و ملحقاتها، ص333

اينها انجماد فکري و تعصب دارند و آياتي را که درباره کفار و مشرکين آمده را درباره مسلمانان – شيعه و سني – حمل مي‌کنند و همان روش خوارج را مي‌روند. ما از علماء و پيشوايان وهابيت انتظاري نداريم. ولي از تحصيل‌کرده‌هايي که فريب خوردند و دنبال کشف حقيقت هستند و آزادانديش هستند، تقاضا مي‌کنيم که مقداري تفکر و تعقل کنند و ببينند که اين افکار چقدر با اسلام مطابقت دارد.

* * * * * * *

سوال:

آيا اين جمله درست است:

أللهم صل علي محمد و آل محمد و الأنبياء و المرسلين

جواب:

صلوات بر أنبياء (عليهم السلام) هيچ اشکالي ندارد. در خود صحيح بخاري و صحيح مسلم آمده است:

بعد از نزول آيه:

إِنَّ اللَّهَ وَ مَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيمًا

سوره أحزاب/آيه56

وقتي از نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) سوال مي‌کنند که چگونه بر تو و آل تو صلوات بفرستيم؟ مي‌فرمايد:

قولوا: أللهم صلى على محمد و على آل محمد، كما صليت على إبراهيم و على آل إبراهيم إنك حميد مجيد، أللهم بارك على محمد و على آل محمد، كما باركت على إبراهيم و آل إبراهيم إنك حميد مجيد.

صحيح البخاري، ج4، ص119 - صحيح مسلم، ج2، ص16

* * * * * * *

سوال:

آيا بوسيدن دست شخص بزرگ‌تر مانند عالم ديني يا کسي که چيزي را به انسان ياد مي‌دهد يا محبت مي‌کند، صحيح است؟

جواب:

بوسيدن دست بزرگان، اگر به قصد احترام ديني باشد، هيچ اشکالي ندارد.

* * * * * * *

سوال:

در مورد تفسير اين آيه توضيحي مختصر بفرمائيد:

ذَلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ

سوره بقره/آيه2

کساني که قرآن را قرائت مي‌کنند، در همان اول که متقين نيستند.

جواب:

درست است که واژه متقين آمده است، ولي قرآن اين واژه را تعريف کرده است که منظور، چه کساني هستند:

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ * وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ * أُولَئِكَ عَلَى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

سوره بقره/آيه 5-3

مراد از اينجا، مؤمنين هستند، نه آن پرهيزکاراني که مرتبه والائي از ايمان دارند. مضافا اگر آن متقين هم مراد باشد، هدايت، دو نوع است: هدايت عمومي است که براي همه هست:

إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَ إِمَّا كَفُورًا

سوره إنسان/آيه3

و يک هدايت هم هدايت خاص و ايصال به مطلوب است:

وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ           

سوره عنكبوت/ٱيه69

شايد هدايت در اينجا، هدايت ابتدائي نباشد و هدايتي باشد که ما را به منزل برساند.

* * * * * * *

سوال:

چرا براي اطلاع بيشتر مردم، از کتاب شبهاي پيشاور نام نمي‌بريد؟ چون تمام استدلال‌هاي اين کتاب براي اثبات حقانيت شيعه، از کتاب‌هايي است که مورد قبول شيعه و سني است.

جواب:

کتاب‌هاي شب‌هاي پيشاور، کتاب گران‌سنگ و ارزشمندي است. ولي چون بعد از او، کتاب المراجعات نوشته شده و به قلم روز و سليس و مختصر است و مطابق با برخي از شبهات روز است، ما دوستان را توصيه مي‌کنيم که هم شب‌هاي پيشاور را مطالعه کنند و هم کتاب المراجعات را. ولي کتاب المراجعات امتيازات خود را دارد. هم‌چنين کتاب محاضرات في الإعتقادات نوشته حضرت آيت الله ميلاني كه با توجه به نيازهاي روز است.

 

* * * * * * *

* * * * * * *

* * * * * * *

 

««« و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته »»»

امضای PeYROVaN
فلقٍ ناس کــلیــد نــصـر(ظهور)است...

ما می خواهیم علی اکبر های امام زمانمان باشیم...
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط منم گدای فاطمه... ، mahdy30na ، ☺☻♦♣♠ ساقی بهشت ♠♣♦☻☺ ، Genius 121
۱۲-۱۹-۱۳۹۲, ۰۴:۵۹ عصر
ارسال: #3
RE: ویژه نامه تکفیر ( مباحث کاربردی)
بسم الله الرحمن الرحیم
بنيادگرايي سلفي؛ مباني مشترک نظري


حسين هوشنگي، محمود سيفي





مقدمه

تعاريف متفاوتي از بنيادگرايي و سلفي‌گري انجام شده و بالتبع هر تعريف، جنبش‌ها يا حرکت‌هاي متفاوتي را در عالم خارج به عنوان مصداق بنيادگرايي يا سلفي‌گري برگزيده است. اين تفاوت در تعاريف تا حدي معلول اين واقعيت بوده است که اين جنبش‌ها چه در مباني نظري و چه در خاستگاه‌ها و عوامل اجتماعي رشدشان، چنان مختلف بوده‌اند که يافتن فصول مشترک ميان آنان را با مشکل مواجه کرده است. برخي تعاريف، چنان بوده‌اند که برخي مصاديق که به نظر عموم صاحب‌نظران بنيادگرا دانسته مي‌شوند را شامل نمي‌شود و بيشتر نوعي تعريف نظري بوده است؛ همچنان که تعاريف ديگر، چنان عام بوده‌اند و مصاديقي را شامل شده‌اند که از ديد صاحب‌نظران، اطلاق صفت بنيادگرا بر آنان بس گزاف نموده است.[1] ممتاز احمد چند معيار براي تشخيص بنيادگرايي ارائه کرده است که دقيق‌تر از ساير تعاريف انجام شده در اين زمينه است: (Mumtaz Ahmad, 1991, pp. 462-463)

1. احياي قرآن و سنت خلفاي راشدين؛

2. نفي تحولات بعدي در دوران ميانه جهان اسلام به‌خصوص در زمينه‌هاي فقه، کلام، فلسفه و ...؛

3. انفتاح ابواب اجتهاد به خلاف رأي علماي گذشته سني؛

4. تلقي حداکثري از اسلام به عنوان طريقي جامع براي زندگي، به خلاف نظر علماي سنتي که به‌زعم مودودي آن را محدود به شهادت، صلات، صوم، صدقه و حج مي‌دانند.

5. جايگزين کردن اسلام عاميانه يا صوفي با اسلام راست‌کيشانه (تهذيب و خلوص عقيدتي و رفتاري.)

البته ما در بررسي مباني مشترک نظري بنيادگرايي و سلفي‌گري به سه انديشمند بيشترين توجه را خواهيم داشت: نخست، تقي‌الدين ابن‌تيميه، به عنوان منبع الهام و پدر معنوي وهابيت و گاه در صورت لزوم ابن‌قيم جوزيه شاگرد برجسته او؛ دوم، محمد بن عبدالوهاب بنيان‌گذار وهابيت؛ و سوم، سيد قطب و محمد قطب به عنوان پدران معنوي بنيادگرايي اسلامي معاصر. اين البته به معناي عدم اشاره مختصر به آراي ديگر انديشمنداني که متصف به سلفي‌گري يا بنيادگرايي شده‌اند، نخواهد بود.

مراد از مباني نظري چيست و اين مقاله در پي واکاوي کدام ضلع از انديشه‌هاي اين اشخاص است؟ آنچه به درستي مي‌توان بدان ادعا کرد، اين است که سلفيان و بنيادگرايان به لحاظ اصول و مباني تفاوتي آشکار با مذاهب عامه ندارند. تفاوت‌هاي نظري آنان با مذاهب چهارگانه اهل سنت چنان نبوده است که خود تشکيل مذهب پنجمي دهند. بنابراين، رمز تفاوت‌هاي اينان با ساير مسلمين نه در اصول اعتقادي عام اسلامي از قبيل توحيد و نبوت و معاد که در دو عامل ذيل نهفته است: نخست، تأکيدات خاص و بزرگ‌نمايي برخي باورهاي خاص مقبول مسلمين و دوم، روش‌شناسي خاص آنان در معرفت ديني که خود برخي اختلاف‌ها در محتواي باورها را به‌دنبال داشته است. همچنين بايد به تفاوت اينان با ساير مسلمين در موارد تطبيق اصول و تشخيص موضوع احکام نيز اشاره کرد. به هر روي، به دشواري مي توان در اصول اختلاف بنياديني ميان اين گروه و عموم مسلمانان يافت. همچنان که ابن عبدالوهاب و عبدالعزيز بن محمد بن سعود در نامه مشترکي به حمد بن محمد العديلي البکبلي به صراحت به چنين باوري اذعان کرده‌اند:

«أما ما نحن عليه من الدين فعلي دين الإسلام الذي قال الله فيه «و من يبتغ غير الإسلام ديناً فلن يقبل منه و هو في الآخره من الخاسرين».» (ابن عبدالوهاب، بي‌تا –ب، ج1، ص94.)



3-1. اصول مؤکد

3-1-1. توحيد

ابن‌تيميه در مواضع متعددي از توحيد و نحوه آن سخن گفته است. از توحيد الاولوهيه گرفته تا رساله في اصل العلم الالهي، شرح العقيده الأصفهانيه، العقيده الواسطيه، رساله في اصول الدين، مذهب السلف في الاعتقاد و رسالات و کتب ديگري چون الفتاوي الحمويه الکبري. در تمام اين مواضع به دشواري بتوان سخن متنابهي يافت که با باورهاي مرسوم و مقبول مذاهب اربعه عامه ناسازگاري داشته باشد. او همواره از توحيد ربوبي و توحيد افعالي و مانند آن سخن گفته و مسلمانان را به توجه و رعايت آن فراخوانده است. آنچه او را از ديگر مسلمين در امر توحيد متمايز مي‌کند، در وجه اثباتي عقيده توحيد نيست؛ بلکه در آن چيزي است که او آن را مغاير و نافي توحيد مي‌داند.

ابن‌تيميه با استشهاد به آياتي مانند: «والذين اتخذوا من دونه أولياء ما نعبدهم إلا ليقربونا إلي الله زلفي إن الله يحکم بينهم فيما هم فيه يختلفون» (زمر:3)، «و أن المساجد الله فلا تدعوا مع الله أحدا» (جن:18)، «قل أمر ربي بالقسط و أقيموا وجوهکم عند کل مسجد و ادعوه مخلصين له الدين» (اعراف:29)، «قل ادعوا الذين زعمتم من دونه فلا يملکون کشف الضر عنکم و لا تحويلا أولئک الذين يدعون يبتغون إلي ربهم الوسيله أيهم أقرب ويرجون رحمته و يخافون عذابه إن عذاب ربک کان مخذوراً» (اسراء: 56) تلاش مي‌کند هرگونه توسل و شفاعت‌جويي به غير خداوند را محکوم به کفر کند.

او در رسالة زياره القبور و الاستنجاد بالمقبور بيان مي‌کند که هر کس به زيارت قبر پيامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) يا فردي صالح برود و از او طلب ياري و کمک کند، در اين صورت اگر حاجت خود مانند درخواست شفاي بيماري خود يا بيماري حيوان خود يا پرداخت قرض خود يا انتقام‌گيري از دشمن خود و مانند آن را بخواهد که جز خداوند هيچ‌کس بر آن توانا نيست، اين شکر صريح است و بايد صاحب آن فوراً توبه کند وگرنه بايد کشته شود. اگر بگويد که من به اين خاطر از او درخواست مي‌کنم که او به خداوند نزديک‌تر است، همان‌طور که در درخواست از شاهان به نزديکان آن‌ها توسل مي‌جوييم، در اين صورت، اين از افعال مشرکين و نصاري است (ابن‌تيميه، 1410، صص17-18).

در جاي جاي آثار باقي مانده از ابن‌تيميه چنين تأکيده بر تهذيب باور به توحيد ديده مي‌شود. اين نحوه نگرش درباره توحيد در رسالة الجواب الکافي ابن‌قيم نيز ديده مي‌شود.

ابن عبدالوهاب در نامه به عبدالقادر العديلي (ابن عبدالوهاب، بي‌تا –ب، ج1، ص124) پس از بيان برخي مصاديق شرک در لباس «حب الصالحين و تعظيمهم» به بيان دو قاعده براي فهم بهتر علت مشرک بودن اين افراد مي‌پردازد: نخست، کفاري که رسول خدا(صلّی الله علیه وآله وسلّم)، به مقاتله با آنان پرداخت نيز خداوند را تعظيم مي‌کردند و گمان داشتند که بر دين ابراهيم خليل‌اند و بر آن بودند که هيچ‌کس جز «الله» روزي‌دهنده نيست و تدبير امر نمي‌کند، چه اينکه خداوند نيز به همين امر با آنان محاجه کرده است: قل من يرزقکم من السماء و الارض؟ پس کفار نيز به تمام اين امور شهادت مي‌دادند. قاعده دوم اينکه آن‌ها صالحاني از قبيل عيسي و عزيز و ... را اله مي‌خواندند و منظورشان البته اين نبود که آنان روزي دهنده‌اند، بلکه بر اين باور بودند که آنان شفيعان ما نزد خداوند هستند: «و يقولون ما نعبدهم إلا ليقربونا إلي الله زلفي». ابن عبدالوهاب سپس بيان مي‌کند که مشرکين زمان ما از مشرکين زمان پيامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) گمراه‌ترند؛ زيرا آنان تنها در رخا به ملائکه و اصنام متوسل مي‌شدند و در شدائد «فيخلصون لله الدين»؛ اما کفار زمانة ما، هم به هنگام آسايش و هم مصائب به صالحان و شيوخ و اقطاب خود متوسل مي‌شوند (ابن‌عبدالوهاب، بي‌تا –ب، ج1، ص125). همچنين سليمان بن محمد ابن عبدالوهاب نيز در آثار خود به کرات به اين باور بنيادين پرداخته و به‌زعم خود آنچه را شرک مي‌داند، مورد توجه قرار داده است. مثلاً در شرح کتاب التوحيد (بي‌تا، ص174) از اينکه «مِن الشرک الاستعاذه بغير الله» سخن گفته است.

چنين نبردي با ديدگاه‌هاي رايج عموم مسلمين به بهانة پالايش عقايد شرک‌آميز تا حدي در سيد قطب نيز ديده مي‌شود. سيد در ويژگي‌هاي ايدئولوژي اسلامي (بي‌تا –ب، ص390) به تقبيح پرستش رهبران روحاني پرداخته است. دليل اين امر تا حدي در مخالفت‌هاي دامنه‌دار بنيادگرايان با علماي سنتي و نيز نقدهاي آنان بر سلسله‌هاي اقطاب شمال افريقا است که همواره از سوي آنان دنبال شده است.[2]

با اين همه، رمز اين تأکيد بر توحيد و تلاش براي پيراستن آن از شوائب احتمالي، به خوبي در نوشته‌هاي سيد قطب آمده است. او تفاوت باورهاي خود با ديگران در باب توحيد را «واقع‌گرايي‌»اي مي‌داند که آن را چنين توضيح مي‌دهد:

«الله خدايي که طرف حساب اين جهان بيني است، خداي منحصر به‌فردي است با تمام ويژگي‌هاي خدايي؛ ولي اين همه ويژگي هاي، واقعي و متعلق به جهان خارج و داراي اثر خارجي قابل ادراک مي‌باشند و عقل بشر را براي ترسيم و تجسم سيماي خود در يک سلسله قضاياي منطقي مجرد سرگردان نمي‌سازد، بلکه خداوند را با آثار قدرتش در جهان هستي نشان مي‌دهد. مقام خداي و ويژگي‌هاي آن در اين جهان اثر واقعي دارند.» (سيد قطب، بي‌تا –ب، ص 329).[3]



3-1-2. حجيت صدر اسلام

از ديگر عقايد رايج ميان مسلمانان که سلفيان و بنيادگرايان به‌طور ويژه‌اي بر آن تأکيد دارند، ضرورت الگوبرداري از زمان صدر اسلام و اهميت رويدادها و اشخاص آن زمان است. تأکيد آنان بر اين دوران با يک اصل روش شناختي در سلفيان يعني نص‌گرايي نيز هماهنگ است که در بخش‌ بعدي مقاله بدان پرداخته خواهد شد.

ابن‌تيميه اگرچه به صراحت به واجب الخطا بودن صحابي اذعان مي‌کند:

«و هم (اله السنه) لا يعتقدون أن کل واحد من الصحابه معصوم عن کبائر الإثم و صغائره بل يجوز عليهم الذنوب في الجمله» (ابن‌تيميه، 1412، ص44.)؛

با اين حال، همواره خواهان بازگشت به اسلام اوليه دوران صدر اسلام بدون هيچ‌گونه تفسير و تغييري است. به‌خصوص اين جمله او در اوايل العقيده الواسطيه کاملاً نمايانگر اين بازگشت به سنت صدر اسلام است:

«يکي از روش‌هاي اهل سنت و جماعت پيروي از راه رسول خدا(صلّی الله علیه وآله وسلّم)، باطناً و ظاهراً و پيروي از راه سابقين از مهاجرين و انصار و پيروي از وصيت رسول خداست، آن‌گاه که فرمود بر شما باد پيروي از سنت من و سنت خلفاي راشدين هدايت شده پس از من... از «محدثات امور» برحذر باشيد؛ زيرا هر بدعتي گمراهي است و بدانيد که راست‌ترين سخنان همانا سخنان خداوند و بهترين راهنمايي‌ها، راهنمايي محمد(صلّی الله علیه وآله وسلّم) است.» (ابن‌تيميه، 1412، ص46)

همچنين صدر اسلام، حالات ياران پيامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) و فضا و حال و هواي ترسيم شده براي آن در کتب تاريخي، براي قطب بسيار الهام بخش است. او در آثار خود به‌طور مکرر چنين فضايي را يادآوري کرده و خواستار احياي آن است. به‌خصوص که فهم قرآن به شيوه مورد نظر قطب با الهام از چنين فضايي موثر است. او در معالم في الطريق (سيد قطب، بي‌تا –الف، ص24)، از اختلاف روش مسلمانان صدر اسلام در «رويارويي و برخورد نسبت به واقعيات» سخن گفته و چنين توضيح داده است که مسلمانان صدر اسلام «از زمره کساني نبودند که قرآن را تنها به قصد فراگيري و فرهنگ و آگاهي مطالعه کنند... بلکه براي چشيدن و لمس کردن و دريافت راهي براي زندگي آن را مي‌خواندند. تلقي آنان از قرآن تلقي دريافت فرمان خدا بود... .

اين کتاب براي ايشان کتابي براي بحث و گفتگو و جدال لفظي و فلسفي نبود ... بلکه راهگشاي عملي بود» (سيد قطب، بي‌تا –الف، صص24-25.)

قطب ادامه مي‌دهد:

«اين کتاب براي آن فرو فرستاده نشده که وسيله‌اي براي بحث و تحقيق علمي باشد، بلکه براي آن فرو فرستاده شده که راه و رسم زندگي را بياموزد.» (سيد قطب، بي‌تا –الف، ص26).

سيد قطب سه ويژگي مهم براي دوران صدر اسلام که قرار است الگوي در تشکيل جامعه امروز باشد، برمي‌شمرد: نخست، توجه به قرآن به عنوان چراغ راه و تنها راهنماي زندگي عملي؛ دوم، روش برخورد با قرآن که با روش برخورد امروز ما بسيار متفاوت است؛ و سوم، توجه کامل مسلمانان صدر اسلام به تناقض و جمع‌پذيري انديشه جاهليت و اسلام (سيد قطب، بي‌تا –الف، صص 19-35).



3-1-3. جهان‌بيني دو قطبي

تمايز بين جاهليت و اسلام و جدايي کامل ميان اين دو يکي از اصلي‌ترين فصول انديشه سيد قطب است؛ اگرچه چنين تمايزي برخاسته از اصول تعاليم اسلامي است، اما تطبيق واقعيت‌ها با چنين نگرش سياه و سفيدي همخواني ندارد؛ چه اينکه در عالم واقع به‌ندرت مي‌توان باطل محض و يا حق محض يافت؛ در حالي که سيد تلاش مي‌کند وضعيت کنوني عالم را نيز در همان مدل صفر و يک حق و باطل الگوسازي کند. رمز اهميت اين تقسيم دو قطبي جهان اين است که براي بنيادگرايان برانگيختن عواطف عمومي را تسهيل مي‌کند و آنان را در ميدان حماسه‌اي وارد مي‌سازد که يک سوي آن حق مطلق (مانند ياران رسول(صلّی الله علیه وآله وسلّم)) و سوي ديگر آن باطل مطلق قرار دارد. سيد قطب مي‌نويسد:

«(مسلمان صدر اسلام) مي‌دانست که از همان لحظه‌اي که وارد آيين اسلام مي‌شود، عهد تازه‌اي را آغاز مي‌کند و دوران نويي براي او فرا مي‌رسد. او مي‌دانست که ديگر انسان تازه‌اي شده است و لذا از تمام وابستگي‌ها و علاقه‌هايي که در جاهليت داشت مي‌بريد.» (سيد قطب، بي‌تا –الف، صص 27-28).

از نظر قطب، جامعه کنوني مصر جامعه جاهلي است و «جاهليت غيرقابل اصلاح است... و کسي که در صدد اصلاح اين جامعه باشد به سازش‌کاري و رفورمي مهوع و زشت پرداخته است... جامعه جاهلي واقعيتي کلي است که با روش و آيين اسلامي برخورد اساسي دارد ... برخوري که همه‌سويه و غيرقابل سازش با اصول اسلام و ايدئولوژي آن است» (سيد قطب، بي‌تا –الف، ص33). طبيعي است که انتظار داشته باشيم چنين نگرش دو قطبي به جهان و تقسيم آن به حق و باطل به تدريج به ساير حيطه‌ها نيز کشيده شود. مثلاً در مورد علم جديد و تکنولوژي‌هاي مبتني بر آن نيز بايد اين تقسيم‌بندي رعايت شود و البته همچنان که خواهيم ديد، برخي بنيادگرايان به پيامدهاي چنين تقسيم‌بندي اي پايبند مانده‌اند.

در مورد سيد قطب تصريح او به اينکه «فرد مسلمان... هيچ يک از مزاياي علوم تجربي و روش‌هاي علمي را از دست نمي‌دهد و در عين حال، دل او زنده به اتصال به خداست.» (سيد قطب، بي‌تا –ب، ص 254)، نشان مي‌دهد که وي انديشه کنار نهادن علم را در سر نداشته است و علم را جهت‌دار نمي‌دانسته است؛ اگرچه همين که سيد بلافاصله پس از توجه به نقش علم، فاعليت خداوند را يادآور شده است، نشانگر تلقي ملازمت ميان علم و عدم عجز الهي و نقش معطله خداوند است؛ تلقي آشنايي که در اوايل انقلاب علمي موجب مقاومت دين‌داران در مقابل علم جديد بود. تلقي دو قطبي سيد از جهان در قالب دو گانه جامعه جاهلي و اسلامي متبلور شده است. اين تصوير از جهان در تمام آثار قطب نمود دارد و مبناي بسياري از باورهاي ديگر اوست. عبارت قاطع و صريح خود قطب در اين باب خواندني است:

«الإسلام لا يعرف إلا نوعين اثنين من المجتمعات... مجتمع إسلامي، و مجتمع جاهلي... «المجتمع الإسلامي» هو المجتمع الذي يطبق فيه الإسلام... عقيده و عباده، و شريعة و نظاماً، و خلقاً و سلوکاً... و «المجتمع الجاهلي» همو المجتمع الذي لا يطبق فيه الإسلام، و لا تحکمه عقيدتة و تصوراته، و قيمه و موازينه، و نظامه و شرائعه، و خلقه و سلوکه» (سيد قطب، بي‌تا ـ الف)[4]



3ـ1ـ4. جامعيت دين

اگرچه باورهاي عموم مسلمانان در باب جامعيت دين نيز با باورهاي بنيادگرايان تفاوت چنداني ندارد،‌ اما مجدداً تأکيد ويژه بر اين آموزه‌ مي‌تواند بسيار آموزنده باشد. البته بنيادگرايان در اين باب اختلافاتي با هم دارند. نخست، در آثار سلفيان قرون ميانه از قبيل ابن‌تيميه و ابن جوزي، اين باور چندان مورد تأکيد قرار نگرفته است؛ زيرا عملاً اکثر مسائل مبتلا به مسلمانان با رجوع به کتاب و سنت و اقوال و فتاوي ائمه اربعه قابل رفع و رجوع بوده است. دوم، در جريان‌هاي بنيادگرا يا سلفي معاصر چند نوع واکنش به اين امر وجود دارد: نخست گروه‌هاي عزلت گزين مسلمان مانند «تبليغي جماعت» در شبه جزيره هند و پاکستان که عملاً به دليل تأکيد بر دوري از سياست نوعي از سکولاريزم را پذيرفته‌اند و بنابراين، چندان با ضرورت‌هاي ايده پردازي در باب جامعيت دين مواجه نشده‌اند و يا در صورت مواجهه، با دو استراتژي تفکيک عوالم دين و دنيا و يا طرد عنصر متعارض با دين، به آن پاسخ گفته‌اند.[5] دوم، گروه‌هايي مانند اخوان و وهابيون که با تأکيد بر جامعيت دين اسلام، تلاش کرده‌اند تمام مسائل روز را به نوعي با گنجاندن آن ذيل يکي از احکام ابواب مختلف فقهي شان حل و فصل کنند. البته فتاوي، همواره داراي تفاوت‌هاي قابل توجهي بوده است. از نظر قطب، اسلام در تمام شئون زندگي از قبيل نظام اقتصادي، سياسي و اجتماعي و مانند آن برنامه عمل دارد:

«شريعت اسلامي شريعتي است شامل و همه جانبه که تمام زواياي زندگاني انسان را بر روي زمين مورد توجه قرار داده است... تمام معاملاتي که ممکن است در اجتماع رخ دهد نيز در اسلام منظور شده است، البته در صورتي که اجتماعي به راستي اسلامي باشد» (قطب، آيا ما مسلمان هستيم؟، ص46).

همو در کتاب (ص50) تأکيد مي‌کند که شرع اسلام به هر کاري از کارهاي زندگي ناظر و در آن تعيين کرده است.

اما آشکار است که بنيادگرايان بايد براي علت ثابت ماندن قوانين شرعي در مورد محيط‌هاي بسيار متفاوت صدر اسلام و جامعه کنوني تبيين‌هايي ارائه کنند. تبيين قطب در اين باب اين است که در طبيعت بشر هميشه يک عنصر ثابت وجود دارد و يک عنصر متغير؛ اين عنصر ثابت تحت هيچ شرايطي متحول نمي‌شود:

«اسلام ... اين جنبه دوم [يعني متغير] را آزاد و رها مي‌کند تا فرصت تحول و تغيير هميشگي در چارچوب اين اساس ثابت داشته باشد و در اين راه با هستي و فطرت زندگي همگام باشد» (قطب، آيا ما...، ص59)

بنابراين، قطب نيز نوعي از انعطاف پذيري در شرع را مي پذيرد، اگرچه اين انعطاف بسيار اندک است. به طور مثال، از نظر او حدود ثابت است؛

زيرا براساس واقعيت‌هاي ثابت زندگي استوار است. قطب اين اصول ثابت را يک چارچوب مي‌داند که اسلام براي بشريت ساخته و خواسته بشريت در همان چارچوب و محدوده معين شده اختيار داشته باشد. مثلاً از نظر قطب، اسلام در حکومت دو قانون عدالت و مشورت را وضع کرده و ساير تفصيلات را به عهده «تجربه و اجتهاد» خود بشر وانهاده است (سيد قطب، آيا ما...، ص63):

«اسلام... براي امور مالي و برنامه هاي حکومتي، قوانين جامد و خشک و ثابتي وضع نکرده است که در نتيجه، با ترقي اجتماعات و عوض شدن و پيشرفت روزانه اجتماع، منافات و تصادمي داشته باشد» (سيد قطب، آيا ما...، ص66).

اما چنين ديدگاهي در باب مسائل مستحدثه مبتني بر نوعي رويکرد وحدت بخش در مورد کل حيات است که در آن امر دنيوي از امر اخروي به هيچ وجه جدا نيست، بلکه اين دو همواره واحدند:

«تقسيم فعاليت‌هاي انسان به «عبادات» و «معاملات» مسئله‌‌اي است نوخاسته که پس از تدوين فقه به وجود آمده است و با آنکه بدواً مقصود از اين کار فقط يک تقسيم فني بوده است... ولي متأسفانه بعدها آثار بدي در فکر و سپس تمام حيات اسلامي از خود باقي گذاشت» (سيد قطب، بي‌تا ـ ب، ص234).

از نظر قطب در اسلام هم فعاليت‌ها عبادت‌اند و هدف اسلام هم همين است. دنيا و آخرت يکي هستند؛ چنين نيست که راهي به آخرت ختم شود و نام آن عبادت باشد و راهي براي دنيا به نام کار. (سيد قطب، آيا ما...، ص69).

از نظر او عبادت و کار از هم جدا نيستند، بلکه شيء واحدي هستند. عقل و روح يکي هستند. دنيا و آخرت يک چيز است. اين ديدگاه به تلقي قطب از عبادت نيز سرايت مي‌کند:

«عبادت فقط مناسک تعبدي مثل نماز و روزه نيست، بلکه به معناي پيوند دائمي با خداست. نماز و روزه و زکات... چيزي جز مفتاح و کليد نيستند... يا ايستگاه‌هايي که مسافرين در ميانه راه در آنها توقف مي‌کنند و براي خويش زاد و برگي فراهم مي‌آورند. ولي راه همه اش عبادت ... است و عبادت به اين معني، همه زندگي را شامل مي‌شود.» (سيد قطب، آيا ما...، ص76)
ادامه دارد...

امضای mahdy30na
[تصویر:  do.php?img=4182]
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
۷-۱۲-۱۳۹۳, ۱۱:۱۲ عصر
ارسال: #4
RE: ویژه نامه تکفیر ( مباحث کاربردی)
بسم الله الرحمن الرحیم

3ـ2. روش فهم دین

نص گرایی و مخالفت با دخالت عقل در فرآیند فهم دین، همواره به عنوان یکی از ویژگی های اصلی وهابیان و سلفیان شمرده می شود. همین نص گرایی است که آنان را به قرائت ظاهری کنونی شان از توحید و سایر باور های اسلامی رسانده است. ابن تیمیه در العقیده الواسطیة (ابن تیمیه، 1412، صص 5-6) نحوه سخن گفتن مجاز از خداوند را دارای این ویژگی ها می داند: «من غیر تحریف و لا تعطیل و من غیر تکییف و لا تمثیل». این مضمون در سرتاسر آثار ابن تیمیه، ابن قیم و ابن عبدالوهاب به خصوص با توسل به این فراز از آیه شریفه «لیس کمثله شیء» تکرار شده است. و یا به عنوان مثالی دیگر می توان به کتاب اصول الایمان ابن عبدالوهاب اشاره کرد. روش او در این کتاب بسیار قابل توجه است. او ذیل عنوان «إثبات صفة الحب الله» (ابن عبدالوهاب، بی تا ـ الف، ص54)، به حدیثی از ابوهریره توسل می جوید که در آن پیامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) از دوست داشتن مومنین توسط خداوند، سخن گفته است. ابن عبدالوهاب بی هیچ توضیحی این روایت را به منزله اثبات صفت حب برای خداوند به کار می برد. این روش در سرتاسر این رساله به کار بسته شده است. به عنوان مثال، در باب «ان الله لا ینام» به حدیثی از پیامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) اشاره شده و این باب اثبات شده است؛ هم چنان که در باب «اثبات ان لله یمیناً» و اثبات علم و سمع و بصر برای خداوند نیز دقیقاً به همین منوال عمل شده است. اما این روش وقتی به «إثبات صفة الید لله سبحانه و تعالی»[vi] (ابن عبدالوهاب، بی تا ـ الف، ص39) یا «اثبات صفة التعجب لله» (ابن عبدالوهاب، بی تاـ الف، ص51) درست پیش از «تحریم قتل الهره» می رسد، جالب می شود؛ زیرا پایبندی کاملی به نص گرایی و تعطیل عقل نمودار می شود. در همین کتاب ابوابی مانند «أجنحة جبریل علیه السلام» (ابن عبدالوهاب، بی تا ـ الف، ص93)، وصف پوشاک جبرئیل (ابن عبدالوهاب، بی تا ـ الف، ص94) نیز دیده می شود.

با این وصف، مخالفت این گرو ه ها با فلسفه امری کاملاً طبیعی است. ابن تیمیه رسالة فی الفرق بین المنهاج النبوی و الفلاسفة را برای بیان مخالفت خود با اهل فلسفه در باب علم الهی به نگارش در می آورد. او در این رساله تلاش می کند تفاوت های میان آنچه او «المنهاج الصائبی الفلسفی» می نامد (و متکلمین نیز طبعاً بخشی از آنان هستند) را با روش انبیا در باب علم الهی تشریح کند. از نظر او علم به پروردگار فطری و ضروی است و از نظر «رسوخ در انفس» از مبدأ علم ریاضی (یک، نصف دو است) و مبداً علم طبیعی (استحاله وجود جسم واحد در دو مکان) بدیهی تر است و فلاسفه که مبداً علم را نفوس خود دانسته و تنها راه حصول آن را یا عقل یا حس و یا ترکیبی از آن دو می دانند، بر خطا هستند. (ابن تیمیه، بی تا، ج2، ص20).

با این همه، ابن تیمیه در مذهب السلف فی الاعتقاد برای اثبات فضل انبیا بر سایرین از فلاسفه نقل قول کرده است. (ابن تیمیه، بی تا، ج4، ص100). او هم چنین در الفتوی الحمویة الکبری از کفر فلاسفه و صابئین سخن گفته و به خصوص در نسب شناسی فکری جهمیه آنان را مقصر دانسته است: (ابن تیمیه، بی تا، ج5، ص22). در همین کتاب ابو نصر فارابی را متهم کرده که به حران آمده و از «فلاسفه صابئی» تمام فلسفه اش را اخذ کرده است.

نص گرایی ابن تیمیه البته به معنای ضدیت با عقل نیست، بلکه از نظر او اصول عقلانی همواره با نصوص و تصریحات نقلی موافقت دارد؛ اما در عمل ابن تیمیه تقریباً ظاهر نصوص را همواره بر اصول عقلی مقدم داشته و بنابراین، برای حفظ ظاهر آیاتی واجد صفات جسمانی برای خالق، در واقع اصول عقلی را فدا کرده است. از نظر او چون عقل مخالفتی با قرآن و حدیث ندارد، پس تأویل مصداقی ندارد. بر گرداندن لفظ از معنای ظاهری به معنای دیگر آن درست نیست و این نافی آن نیست که حقیقت امر، از عقول ما پنهان باشد. لذا او با چنین مقدماتی به این نتیجه می رسد که خداوند در روز رستاخیز دیده خواهد شد و یا پیامد منطقی برخی باورهای او به وضوح قائل شدن به تجسم خداست (زریاب، دبا، ج3، ابن تیمیه).

مخالفت ابن تیمیه با منطق نیز شهرت دارد. او رساله الرد علی المنطقیین را نوشته و نقدهای بسیاری به قواعد و اصول منطق وارد ساخته است تا نشان دهد که منطق راهی به حقیقت نمی برد. یکی از نظرات او در باب منطق این است که ارسطو منطق را وضع کرده است. پس منطق نمی تواند حقیقت باشد؛ زیرا حقیقت منوط به وضع کسی نیست. اما اکثر اشکالات او بر منطق تا حد زیادی تکرار اشکالات قدماست: اشکالات وارد بر حد تعریف، اشکال مربوط به شناخت پیشینی از حد و تعریف و مانند آن. هم چنین نقد به نسبی بودن بداهت در افراد و نقد به تقسیم تصور به بدیهی و نظری، نقد قیاس منطقی با این بیان که منطقیان قیاس را علم از کلی به جزئی می دانند که واقعیت عکس این است؛ یعنی شناخت جزئی مقدم بر کلیات است، نیز از مهم ترین نقدهای ابن تیمیه بر منطق ارسطویی است.

ابن عبدالوهاب نیز در نامه ای به اسماعیل الجراعی (ابن عبدالوهاب، بی تا ـ ب، ج1، ص99)، نص را مهم ترین مبنای عمل دانسته و در باب نظرات متأخرین نیز همین تبصره را لازم می داند: و أما المتأخرون رحمهم الله فکتبهم عندنا فنعمل بما وافق النص منها و ما لا یوافق النص لا نعمل به.

هم چنین نظر نسبت داده شده به وی مبنی بر اجتهاد (و قوله إنی أدعی الاجتهاد و قوله إنی خارج عن التقلید (ابن عبدالوهاب، بی تا ـ ب، ج1، ص64) را بهتان مخالفان دانسته و خود را تابع غیر مبتدع امام احمد بن حنبل شمرده است. بنابراین، این مواضع نیز با مواضع اجتهادگرایان سلفی معاصر بسیار متفاوت است. بنابراین، این مواضع نیز با مواضع اجتهادگرایان سلفی معاصر بسیار متفاوت است. نظر او نیز تا حدی در این باب مشابه نظر ابن تیمیه است که دست کم به ظاهر مدعی حفظ اصول عقلی است: و ما جئنا بشیء یخالف النقل و لا ینکره العقل (نامه مشترک با عبدالعزیز بن سعود بن حمد بن محمد العدیلی البکبلی، ابن عبدالوهاب، بی تا ـ ب، الرساله الرابعة عشرة).

با این همه، رویکرد احیاگران دینی نخستین مانند سید جمال و شاگردانش به مسئله فهم دین چندان متصلب و ظاهرگرایانه نبوده است. به طور مثال، محمد عبده در رسالة التوحید بحثی کاملاً عقلی در باب توحید را پی می گیرد. او ابتدا به تقسیم معلوم به سه قسم ممکن لذاته، واجب لذاته و مستحیل لذاته پرداخته و سپس بحثی فلسفی در باب احکام ممکن را آغاز کرده و به «وجود الممکن یقتضی بالضروره وجود الواجب» می رسد (عبده، 1966، ص17). او سپس به احکام واجب پرداخته و قدم، بقا نفی ترکیب، حیات، علم، اراده، قدرت، اختیار، وحدت و مانند آن را برای واجب اثبات می کند. بحث او در باب نبوت نیز بحثی کاملاً عقلانی است و از حاجت بشر به رسالت (عبده، 1966، ص46) سخن گفته است و در مورد قرآن با استفاده از تواتر اخبار وارده آن را معتبر می داند.

سید قطب مانند دیگر سلفیان به تصریح با فلسفه مخالفت کرده و حتی فلسفه موسوم به فلسفه اسلامی را نیز گام نهادن در ضلالت می داند:

«این سرگرمی [فلسفه یونانی]، کج روی ها و روش هایی بیگانه و به زبان ایدئولوژی اصیل اسلامی به وجود آورد. در میان اندیشمندان اسلامی برخی نیز مفتون فلسفه یونانی شدند...» (سید قطب، بی تا ـ ب، صص60ـ 61)

سید از کسانی نوشته که فریب پیرایه فلسفه یونانی را خوردند و تلاش کردند «فلسفه اسلامی» ایجاد کنند نیز انتقاد می کند:

«ایدئولوژی اسلامی، از آلایش و انحراف و مسخ رهایی نخواهد یافت مگر آنکه هر آن چه به نام فلسفه اسلامی بدان داده اند و تمام مباحث علم کلام را به یک باره دور بیندازیم و پس از آن به سوی قرآن مجید بازگردیم.» (سید قطب، بی تا –ب، ص63)

بدبینی نسبت به فلسفه البته ریشه در باور به عدم کفایت عقل انسان دارد. یکی از مهم ترین نقدهای قطب به تمدن یونانی این است که از نظر او این تمدن جنبه روحی انسان را پایمال کرده و عقل را به کرسی ریاست و سیادت قلمرو وجود انسان جای داده است. مثلاً انسان را حیوان ناطق گفتن یکی از مطاهر ترجیح جنبه عقلانی و حساب گر انسان به جنبه روحانی و احساسی یا همان روح است. قطب از معایب دیگر عقل را این نیز می داند که هر چه را عقل نتواند درک کند، از حساب ساقط می شود حتی خدا. (قطب، جاهلیت قرن بیستم، ص 36).

مخالفت او با عقل گرایی همچنین در حمله به محمد عبده و محمد اقبال لاهوری درباره تلقی شان از عقل نیز آشکار است:

«وحی برای آن آمده است که برای عقل، اصل و میزان سنجش باشد تا انحرافات و اختلالات مفاهیمش را تصحیح کند... مضافاً به اینکه عقل منزه از نقص و هوی در جهان وجود واقعی ندارد و فقط یک ایدئال است.» (قطب، جاهلیت قرن بیستم، ص74)

او هم چنین به باور عبده در لزوم تأویل نصب به عقل بسیار می تازد. سید حتی در مورد قرآن نیز چندان روی خوشی به علوم قرآنی یا علوم مربوط به فهم قرآن ندارد و معتقد است:

«مقرراتی موروثی برای ما وجود ندارد که داور کتاب خدا باشد؛ ما فقط از مقرراتی که این کتاب خود برای ما آورده است، یاری می جوییم و مقررات اندیشه های خود را بر آن بنا می کنیم و تنها همین راه و روش در برخورد با قرآن و دریافت ایدئولوژی اسلامی از آن، صحیح است.» (قطب، جاهلیت قرن بیستم، ص 69).

به نظر می رسد این مخالفت عمومی در سید قطب نسبت به علوم اسلامی تا حد زیادی نیز ناشی از عمل گرایی سید قطب است. توغل و تمحض در علوم اسلامی از دید او نوعی بازی است که علما در نتیجه پرداختن به آن از رسالت اصلی خویش که همانا انقلاب توحیدی و اصلاح جامعه جاهلی است، دور افتاده اند:

«ما هرگز به شناخت خشک و خالی که تنها با ذهن سروکار دارد و سرمایه فرهنگی محسوب می شود، قناعت نمی ورزیم. .. ما شناختی را می خواهیم که از پس آن حرکت باشد.» (سید قطب، بی تا –ب، ص 59).

این تصریحات سید به خصوص هنگامی معنادارتر می شود که سید اصرار دارد تا حتی از اصلاحات فلسفه و کلام برای تبیین باورهای دینی استفاده نکنیم؛ زیرا از نظر او:

«هر اصلاحی دارای تاریخی معین و ارتباطاتی معلوم با تاریخ می باشد و نمی شود آن را از این وابستگی ها رهانید و در جای دیگری منقطع از تاریخ به کار برد.» (سید قطب، بی تا –ب، ص 210).

 علی رغم اصرار سلفیان بر لزوم پایبندی به نص و اجتناب از تأویل، عملاً در نوشته های آنان چنین امری روی نمی دهد. مثلاً محمد قطب در بیان بی فایده بودن نیت بدون عمل و بالعکس چنین می نویسد:

«حرکت بر این حقیقت استوار است: انرژی مخفی تبدیل به نیروی ظاهری می شود و این نیرو به قدری باشد که بر مقاومت جسم چیره شود. .. نفس انسانی مبتنی بر همین قانون است. .. ماده و نیرو در اصطلاح دانش عصر کنونی، هر دو شئ واحدی هستند...» (قطب، آیا ما مسلمان هستیم، ص 28.)

فرازهایی مانند فراز فوق در آثار محمد قطب فراوان به چشم می خورند. چنین تصویر و شبیه سازی ای از موضوع که اساساً امری فراتر از صرف تشبیه مبنای نظریه است، کاملاً مبتنی بر مفاهیم علم جدید است و نشان می دهد عملاً شعار نص گرایی به طور جدی دنبال نشده است.
3-3. سخن پایانی

تفاوت در محیط های پیدایش و توسعه و ترویج سنت های اسلام وهابی و اسلام سلفی غیر وهابی ای چون اخوان، هم در متدولوژی فهم متن دینی و هم محتوای آن تفاوت هایی را به بار آورده است. اساساً هر دو جنبش محصول واکنش به تعارضات احساس شده میان تعالیم اسلامی و واقعیت محیط اطراف بوده است. در وهابیت این محیط متعارض با اسلام، سنن و آیین عامیانه و به زعم ابن عبدالوهاب مشرکانه اعراب نجد بوده و در مورد اخوان و دیگر سلفیان، فضای غلبه فکری و مادی غرب بر سرزمین های اسلامی و قلب تدریجی هویت دینی مسلمین. از همین رو، اگرچه هر دو با روش نص گرایی و محتوای تأکید بر برخی تعالیم اسلامی مانند توحید با هدف تهذیب پیرایه های غیراسلامی دین مبین اسلام، به پا خاستند اما همان قدر که اولی در تفسیر ظاهری متن مقدس متصلب و مضیق عمل کرد، دومی نص را بهانه ای برای کنار نهادن تعالیم علمای رسمی قرار داد تا قرائات مرسوم را پس زده و قرائتی به گمان خود انقلابی تر، نیرو بخش تر و تحول آفرین تر از نصوص دینی ارائه کند و بر همین اساس، دومی با روش نص گرایی تأویلی (که درواقع، گریختن از قید و بندها و ضوابط استنباط سنتی بود) به نظریه حکومت اسلامی رسید؛[vii] در حالی که گرایش وهابی تنها به اتحادی عملی و نه تئوریک با حکومت اسلامی برای ترویج و توسعه دعوت خود دست یازید. بنابراین، این دو گرایش نیز هم در روش نص گرایی شان و هم در تأکیداتی که بر برخی باورهای خاص اسلامی داشتند و در متن مقاله به آن اشاره شده است، با یکدیگر تفاوت هایی عمیق داشتند.
 

  . در باب اختلاف نظرها درباره تعاريف بنيادگرايي، نگاه كنيد به مقاله زمينه‌هايي اجتماعي رشد بنيادگرايي و سلفي‌گري از همين مجموعه.

[ii] . جالب‌تر اينكه حسن البناء مؤسس اخوان المسلمين خود سال‌ها مريد يكي از شيوخ همين زوايا بوده و اين ارادت همواره با او همراه بوده است. برخي محققان تأثيرات اين پيشينه را در ساختار سازماني و برخي خط مشي‌هاي اخوان ردگيري كرده‌اند. براي مثال نگاه كنيد به وُل (1991).

[iii] . همچنين نظريات جديد‌تر در اين باب در آثار وهابيون به خصوص در اثر زير از ابن‌باز قابل حصول است. بن‌باز در پاسخ به سؤالي شرك دو نوع مي‌داند: شرك اكبر و شرك اصغر. شرك اكبر شركي است كه شخص به موجب باور به آن از دين خارج مي‌شود، به خلاف شرك اصغر. (ابن‌باز، 1413، ص27.)

فتواي شيخ به كفر كسي كه نماز نمي‌خواند (بن‌باز، 1413، ص 162) تا حدي يادآور حكم خوارج و برخي فرق اسلامي به تكفير مرتكب كبيره است (مثلاً نگاه كنيد به اشعري، بي‌تا، ص 86؛ يا شهرستاني، 1404، ج1، ص 122) البته بن‌باز در جايي ديگر در همين كتاب (بن‌باز، 1413، ص 29) مرتكب معاصي را كافر ندانسته است؛ با اين تبصره كه شخص موردنظر «اركان الاسلام» را به جاي بياورد.

[iv] . گروه «التكفير و الهجره» به رهبري شكري مصطفي يكي از گروه‌هاي مصري بود كه تحت تأثير اين تعاليم سيد قطب در زندان‌هاي جمال عبدالناصر در دهة هفتاد تشكيل شد. مصطفي رهبر اين گروه، نمونه اعلاي يك سلفي عمل گرا بود. از نظر او اكثريت جامعه مصر در جاهليت به سر مي‌برند و مستوجب تكفيراند و علماي سنتي نيز چندان به تعاليم اصيل واقعي ننهاده‌اند، پس بايد با كتيه بر قرآن و حديث مجدداً راه اجتهاد را پيمود. از نظر مصطفي، فقط اعضاي گروه او مسلمان‌اند و هر كس منكر جاهلي بودن جامعه مصر باشد، كافر است. به همين دليل نيز بود كه ازدواج و روابط فاميلي را تنها در محدوده افراد گروه مجاز مي‌دانست. جالب‌تر اين بود كه رئيس گروه گاه بنا به مصالحي اعضاي گروه را از به جاي آوردن فرايضي چون نماز جمعه و حج معاف مي‌داشت. اما اين گروه در پي برخي اقدامات خشونت‌بار در سال 1977 مغضوب نيروهاي امنيتي قرار گرفت و بسيار از رهبرانش از جمله مصطفي اعدام شدند. اين‌ها بخشي از تأثيرات اين نگاه تنگ‌نظرانه دو قطبي به جامعه از منظر سيد قطب است. البته رهبر بعدي اخوان المسلمين الحضيبي، در كتابي به نام الدعاه لا القضاه به تلقي تكفيري سيد قطب از جامعه پاسخ داد. اين كتاب و تحولات بعد از آن، يكي از نقاط عطف در جدايي گروه‌هاي بنيادگراي مدني و گروه‌هاي جهادي مصري بود كه تا هم‌اكنون نيز تأثيرات آن باقي مانده است. در اين باب و نيز درباره تطور مفهوم جاهليت در سيد قطب نك به: Khatab, 2006.

[v] . «تبليغي جماعت» يا جماعه التبليغ نمونه يك گروه بنيادگراي غيرسياسي است كه هوادران بسياري را در اغلب كشورهاي اسلامي يا كشورهاي داراي جمعيت مسلمان گردآورده است. اين گروه كه توسط مولانا محمد الياس (1855- 1944) و نخست با انگيزه تهذيب ديني آن دسته از مسلمانان هندوستان كه با تازگي از دين هندو به اسلام گرويده بودند و هنوز در اعمال و باورهاي ديني‌شان رگه‌هاي هندو قابل مشاهده بود، به‌وجود آمد. بعدها فعاليت خود را گسترش داد و بسيار نيز موفق شد. گفته مي‌شود گردهمايي سالانه آنان پس از حج، بزرگترين همايش اسلامي است. اين گروه در خارج از شبه جزيره نيز هواداران بسياري دارد. در كنفرانس سال 1988 اين گروه در شيكاگو بيش از ششصد هزار مسلمان حضور داشتند. نك به: Ahmad, 1991, pp. 510-519.

[vi] . متن روايتي كه ابن عبدالوهاب نقل مي‌كند از اين قرار است: عن أبي موسي رضي الله عنه أن رسول الله صلي الله عليه و سلم قال إن الله يبسط يده باليل ليتوب مسيء النهار و يبسط يده بالنهار ليتوب مسيء اليل حتي تطلع الشمس من مغربها.

[vii] . بايد توجه داشت كه اين سخن در مورد اهل سنت صادق است و نه تشيع كه اساساً نظريه‌پردازان حكومت اسلامي در آن تلاش داشته‌اند هم در روش و هم محتوا به آموزه‌هاي فقهاي سلف پايبند بمانند.

 اطلاعات کتابشناسی:
 الف. فارسی و عربی
1. قرآن کریم.
2. ابن تیمیه الحرانی، ابوالعباس أحمد بن عبدالحلیم (1410ه)، زیاره القبور و الاستنجاد بامقبور، ریاض: الإداره العامه للطبع و الترجمه.
3. همو (1412ه)، العقیده الواسطیه، بتحقیق محمد بن عبدالعزیز بن مانع، ریاض: الرئاسه العامه لإدارات البحوث و الإفتاء.
4. همو (1415ه)، شرح العقیده الاصفهانیه، بتحقیق إبراهیم سعیدای، ریاض: مکتبه الرشد.
5. همو (بی تا)، کتب و رسائل و فتاوی ابن تیمیه فی العقیده، بتحقیق عبدالرحمن محمد قاسم النجدی، بی جا: مکتبه ابن تیمیه.
6. ابن عبدالوهاب، سلیمان بن عبدالله بن محمد (بی تا)، تیسیر العزیز الحمید فی شرح کتاب التوحید، ریاض: مکتبه الریاض الحدیثه.
7. ابن عبدالوهاب، محمد (1397ه)، عقیده الفرقه الناجیه أهل السنه و الجماعه، بیروت: المکتب الإسلامی.
8. همو (بی تا –الف)، أصول الإیمان، بتحقیق باسم فیصل الجوابرة، بی جا، بی نا.
9. همو (بی تا –ب)، مؤلفات الشیخ الإمام محمد بن عبدالوهاب، بتحقیق عبد العزیز زید الرومی، د. محمد بلتاجی، د. سید حجاب، ریاض: جامعة الإمام محمد بن سعود.
10. ابن قیم الجوزیه، الجواب الکافی.
11. الأشعری، أبوالحسن علی بن إسماعیل (بی تا)، مقالات الإسلامیین و اختلاف المصلین، بتحقیق هلموت ریتر، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.
12. بن باز، عبدالعزیز محمد بن صالح العثیمین (1413ه)، فتاوی مهمه لعموم الامه، بتحقیق إبراهیم الفارس، ریاض: دار المعاصمه.
13. زریاب خویی، عباس، ابن تیمیه، دائره المعارف بزرگ اسلامی، تهران: مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی، جلد 3.
14. سید قطب (1376)، فاجعه تمدن و رسالت اسلام، ترجمه علی حجتی کرمان، تهران: مشعل دانشجو.
15. همو (بی تا –الف)، چراغی بر فراز راه، ترجمه حسن اکبری مرزناک، بی جا: امت.
16. همو (بی تا –ب)، ویژگی های ایدئولوژی اسلامی، ترجمه سید محمد خامنه ای، تهران: بعثت.
17. الشهرستانی، محمد بن عبدالکریم بن أبی بکر أحمد (1404)، الملل و النحل، بتحقیق محمد سید کیلانی، بیروت: دار المعرفة.
18. عبده، محمد (1966)، رساله التوحید، بی جا: مطابع دار الکتاب العربی.
19. قطب، محمد، آیا ما مسلمان هستیم؟،
20. قطب، جاهلیت قرن بیستم،
ب. انگلیسی
21. Voll, John, O. (1991), Fundamentalism in the Suuni Arab World: Egypt and Sudan, in Marty and Appleby (1991).
22. Ahmad, Mumtaz, (1991), Islamic Fundamentalism in South Asia, in Marty and Appleby (1991)
23. Marty and Appleby (ed), (1991), Fundamentalism Observed, The University of Chicago Press.
24. Khatab, Sayed, (2006), The Political Thought of Sayyid Qutb: The theory of jahiliyyah, Routledge: London.


منبع: بنیاد گرایی و سلفیه بازشناسی طیفی از جریان های دینی، به کوشش دکتر حسین هوشنگی و دکتر احمد پاکتچی، انتشارات دانشگاه امام صادق، 1390ش.


امضای mahdy30na
[تصویر:  do.php?img=4182]
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

POWERED BY MyBB, © 1390-1397 گروه پیروان موعود
پشتیبانی و توسعه SaneCity