** شهـید ابـــــــــــراهیم همــــــــــت **
زمان کنونی: ۷-۲۷-۱۳۹۷, ۰۲:۵۸ عصر
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: MYNK
آخرین ارسال: MYNK
پاسخ: 9
بازدید: 5451

ارسال پاسخ 
** شهـید ابـــــــــــراهیم همــــــــــت **
۱۲-۱۸-۱۳۹۲, ۰۷:۱۹ عصر
ارسال: #1
** شهـید ابـــــــــــراهیم همــــــــــت **

بسم الله الرحمن الرحیم

از موتور پريديم پايين. جنازه را از وسط راه برداشتيم كه له نشود.

بادگير آبي و شلوار پلنگي پوشيده بود. چثه‌ي ريزي داشت، ولي مشخص نبود كي است. صورتش رفته بود.

قرارگاه وضعيت عادي نداشت. آدم دلش شور مي‌افتاد.

چادر سفيد وسطِ سنگر را زدم كنار. حاجي آنجا هم نبود.

يكي از بچه‌ها من را كشيد طرف خودش و يواشكي گفت «از حاجي خبر داري؟ مي‌گن شهيد شده.»

نه! امكان نداشت. خودم يك ساعت پيش باهاش حرف زده بودم. يك‌دفعه برق از چشمم پريد.

به پناهنده نگاه كردم. پريديم پشت سنگر كه راه آمده را برگرديم.

جنازه نبود. ولي ردِ خونِ تازه تا يك جايي روي زمين كشيده شده بود.

گفتند «برويد معراج! شايد نشاني پيدا كرديد.»

بادگير آبي و شلوار پلنگي. زيپ بادگير را باز كردم؛ عرق‌گير قهوه‌اي و چراغ قوه. قبل از عمليات ديده بودم مسئول تداركات آن‌ها را داد به حاجي. ديگر هيچ شكي نداشتم.

هوا سنگين بود . . .

سنگین تر از همیشه


یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط منم گدای فاطمه... ، mahdy30na ، PeYROVaN ، ANTI MASON ، ☺☻♦♣♠ ساقی بهشت ♠♣♦☻☺ ، Genius 121 ، منتظر موعود ، ghazaleh ، شقایق
۱۲-۱۸-۱۳۹۲, ۰۹:۲۸ عصر
ارسال: #2
RE: ** شهـید ابـــــــــــراهیم همــــــــــت **
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
[تصویر:  haj_hemat_SalehinTehran.IR.jpg]
پیشنهاد میکنم دوستان حتما به ویژه نامه شهید ابراهیم همت که توسط همسنگران سایت خبری بسیج پرس(خبرگزاری سپاه تهران) تهیه شده بازدید فرمایند.


امضای PeYROVaN
فلقٍ ناس کــلیــد نــصـر(ظهور)است...

ما می خواهیم علی اکبر های امام زمانمان باشیم...
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط منم گدای فاطمه... ، ANTI MASON ، MYNK ، ☺☻♦♣♠ ساقی بهشت ♠♣♦☻☺ ، mahdy30na ، Genius 121 ، منتظر موعود ، ghazaleh ، شقایق
۱۲-۱۸-۱۳۹۲, ۱۱:۱۰ عصر
ارسال: #3
RE: ** شهـید ابـــــــــــراهیم همــــــــــت **
بسم الله الرحمن الرحیم
دوستان تصاویر رو متناسب با سایز تالار قرار بدین لطفا

امضای mahdy30na
[تصویر:  do.php?img=4182]
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ☺☻♦♣♠ ساقی بهشت ♠♣♦☻☺ ، Genius 121 ، MYNK ، ghazaleh ، شقایق
۱۲-۲۰-۱۳۹۲, ۱۰:۰۹ عصر
ارسال: #4
RE: ** شهـید ابـــــــــــراهیم همــــــــــت **

آقا مرتضي! يه نفر رو بفرست خط، ببينيم چه خبره.

هركس مي‌رفت، ديگه برنمي‌گشت.

همان سه‌راهي كه الآن مي‌گويند سه‌راهي همت.

خيلي كم مي‌شد بچه‌ها بروند و سالم برگردند.

آقا مرتضي سرش را پايين انداخت و گفت «ديگه كسي رو ندارم بفرستم، شرمنده.»

حاجي بلند شد و گفت «مثل اين كه خدا طلبيده.» و با ميرافضلي سوار موتور شدند كه بروند خط.

عراق داشت جلو مي‌آمد. زجاجي شهيد شده بود و كريمي توي خط بود.

بچه‌ها از شدت عطش، قمقمه‌ها را مي‌زدند لب هور،‌ جايي كه جنازه افتاده بود،‌ و از همان استفاده مي‌كردند.

روي يك تكه از پل‌هايي كه آن‌جا افتاده بود سوار شد. هفت هشت تا از قمقمه‌هاي بچه‌ها دستش بود.

با دست آب را كنار مي‌زد و مي‌رفت جلو؛‌ وسط آب،‌ زير آتش. آن‌جا آب زلال‌تر بود.

قمقمه‌ها را يكي يكي پر كرد و برگشت.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mahdy30na ، منم گدای فاطمه... ، منتظر موعود ، ghazaleh ، شقایق
۱۲-۲۶-۱۳۹۲, ۰۷:۲۵ عصر
ارسال: #5
RE: ** شهـید ابـــــــــــراهیم همــــــــــت **
براي سركشي به بچه‌ها آمد توي سنگر.

مي‌دانستم چند روز است چيزي نخورده.

آن‌قدر ضعيف شده بود كه وقتي كنار سنگر مي‌ايستاد،‌ پاهاش مي‌لرزيد.

وقتي داشت مي‌رفت، گفتم «حاجي جون! بيا يه چيزي بخور.»

بي‌اعتنا نگاهم كرد و گفت «خدا رزق دنيا رو روي من بسته. من ديگه از دنيا سهم غذا ندارم.»

و از سنگر رفت بيرون...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط PeYROVaN ، mahdy30na ، منم گدای فاطمه... ، منتظر موعود ، ghazaleh ، شقایق
۱-۱۸-۱۳۹۳, ۰۴:۳۲ عصر
ارسال: #6
RE: ** شهـید ابـــــــــــراهیم همــــــــــت **
چنگ زد توي خاك‌ها و گفت «اين آخرين عملياتيه كه من دارم مي‌جنگم

اصلا همتِ چند روز پيش نبود. خيلي گرفته بود.

هميشه مي‌گفت «دوست دارم بمونم و اون‌قدر درد بكشم كه همه‌ي گناهام پاك بشه.»

مي‌گفت «دلم مي‌خواد زياد عمر كنم و به اسلام و انقلاب خدمت كنم

ولي اين روزها از بچه‌ها خجالت مي‌كشيد.

مي‌گفت «نمي‌تونم جنازه‌هاشونو ببينم.»

ماندن براش سخت شده بود.

گفتم «اين چه حرفيه حاجي؟ قبلاً هركي اين حرف‌ها رو مي‌زد مي‌گفتي نگو. حالا خودت داري مي‌گي.»

انگار دردش گرفته باشد، مشتش را محكم‌تر كرد و گفت «نه. من مطمئنم.»
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط منم گدای فاطمه... ، منتظر موعود ، ghazaleh ، شقایق ، mahdy30na
۱-۲۹-۱۳۹۳, ۱۱:۰۶ صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱-۲۹-۱۳۹۳ ۱۱:۱۱ صبح، توسط MYNK.)
ارسال: #7
RE: ** شهـید ابـــــــــــراهیم همــــــــــت **
به رخت‌خوا‌ب‌ها تكيه داده بود.

دستش را روي زانش كه توي سينه‌اش كشيده بود،‌ دراز كرده بود و دانه‌هاي تسبيحش تند تند روي هم مي‌افتاد.

منتظر ماشين بود؛‌ دير كرده بود.

مهدي دور و برش مي‌پلكيد. هميشه با ابراهيم غريبي مي‌كرد،‌ ولي آن روز بازيش گرفته بود.

ابراهيم هم اصلاً‌ محل نمي‌گذاشت. هميشه وقتي مي‌آمد مثل پروانه دور ما مي‌چرخيد،‌ ولي اين‌بار انگار آمده بود كه برود.

خودش مي‌گفت «روزي كه من مسئله‌ي محبت شما را با خودم حل كنم،‌ آن روز،‌ روز رفتن من است.»

عصباني شدم و گفتم «تو خيلي بي‌عاطفه‌اي. از ديشب تا حالا معلوم نيست چته.»

صورتش را برگردانده بود و تكان نمي‌خورد. برگشتم توي صورتش.

از اشك خيس شده بود.


بندهاي پوتينش را يك هوا گشادتر از پاش بود،‌با حوصله بست.

مهدي را روي دستش نشاند و همين‌طور كه از پله‌ها پايين مي‌رفتيم گفت «بابايي! تو روز به روز داري تپل‌تر مي‌شي. فكر نمي‌كني مادرت چه‌طور مي‌خواد بزرگت كنه؟» و سفت بوسيدش.

چند دقيقه‌اي مي‌شد كه رفته بود. ولي هنوز ماشين راه نيافتاده بود. دويدم طرف در كه صداي ماشين سر جا ميخ‌كوبم كرد.

نمي‌خواستم باور كنم. بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم

«اون‌قدر نماز مي‌خونم و دعا مي‌كنم كه دوباره برگردي.»
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط منم گدای فاطمه... ، ghazaleh ، شقایق ، mahdy30na
۲-۱۳-۱۳۹۳, ۰۶:۰۶ عصر
ارسال: #8
RE: ** شهـید ابـــــــــــراهیم همــــــــــت **
كار به توهين و بد و بي‌راه گفتن كشيده بود...

حاجي خونسرد نشسته بود و بحث مي‌كرد.

ديگر نمي‌توانستم تحمل كنم. نيم‌خيز شدم كه وراميني دستم را كشيد و مجبورم كرد بنشينم.

خودمان بوديم توي چادر و حاجي كه توي خودش بود.

داشتم فكر مي‌كردم الآن است كه دستور اخراج آن‌ها را از لشگر بدهد. بلند شد و از چادر رفت بيرون.

دو ركعت نماز خواند. آمد كنارمان نشست و كارهاي لشگر را پيش كشيد.

مثل اينكه هيچ اتفاقي نيفتاده بود...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط منم گدای فاطمه... ، شقایق ، mahdy30na
۶-۱۵-۱۳۹۳, ۱۰:۳۰ صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۶-۱۵-۱۳۹۳ ۱۰:۳۰ صبح، توسط MYNK.)
ارسال: #9
RE: ** شهـید ابـــــــــــراهیم همــــــــــت **
محكم و راست مي ايستاد و چشم از مهر بر نمي داشت .

بي اعتنا به آن همه سرو صدا ،آرام و طولاني نماز مي خواند .

توي قنوت ،دست‌هاش را از هم باز نگه مي داشت؛ همان جور كه بين دو نماز دعا ميكرد و بچه ها آمين مي گفتند.

چفيه‌اش را روي صو رتش انداخته بود.توي تاريكي سنگر ،بين بچه ها نشسته بود و دعا مي خواند...

كم پيش مي آمد حاجي وقتي پيدا كند و توي مراسم دعاي دسته جمعي شركت كند .

پشت بي‌سيم مي خواستندش . دلمان نمي آمد از حال درش بياوريم. ولي مجبور بوديم.

یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط نگار 24 ، mahdy30na ، منم گدای فاطمه...
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

POWERED BY MyBB, © 1390-1397 گروه پیروان موعود
پشتیبانی و توسعه SaneCity