خاطرات شهید رامین تحویلدار
زمان کنونی: ۸-۲۴-۱۳۹۷, ۰۲:۰۹ صبح
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: نگار 24
آخرین ارسال: نگار 24
پاسخ: 1
بازدید: 1303

ارسال پاسخ 
خاطرات شهید رامین تحویلدار
۶-۱۳-۱۳۹۳, ۰۱:۵۷ عصر
ارسال: #1
خاطرات شهید رامین تحویلدار
شهید رامین تحویلدار

خاطره

رامین: سلام،سلام
مادر: سلام پسرم خسته نباشی. برو تو منم می آم.
همسایه: ما از همه رو نمی گیریم اما رامین رو که می بینیم ماشاءا... با این سنکمش همچون سرش رو می اندازه پایین و با جسارت حرف می زنه که ما خجالت می کشیم.
 
-        
مامان امام الان به ما احتیاجداره.اگه بعد از درسم جبهه تموم شده بود چی؟!
-        
با خودم فکر کردم شاید دیگه دوستنداشته باشه بیاد روضه.آخه بچه ها از جایی که همش گریه می کنن می ترسن!اما بدون هیچ مخالفتی اومد و باز هم با شروع روضه شروع به اشک ریختن کرد و هیچ نگفت!
سفره پهن بود.منتظر آمدن رضا بودم. رفتم از آشپزخانه چیزی بیاورم. وقتی آمدمدیدم رضا لقمه ای دست گرفته و کفش می پوشد! گفتم: نیومده کجا می خوای بری؟!گفت می رم مسجد،مامان اگه بدونی چه لذتی داره بچه هارو به راه راست هدایت می کنیم.
-        
مامان اینقدر شور نزن!من و داداشبا ماشین بابا می ریم و سریع برمی گردیم.
-        
آخر می ترسم جلوتون رو بگیرن وماشین رو بازرسی کنن!
-        
این که ترس نداره. آخه چندتا پتوکه چیزی رو ثابت نمی کنه!
-        
((پتوهای خونی مجروح ها رو می آوردن تو حیاطمی شستن!))
 
زمین عجیبی بود گلی مثل داشت. یه مرتبه رضا پاشو گذاشت توی گل و فرو رفت. من جیغمی زدم تا بگیرمش ولی نمی تونستم. جلوی چشمام داشت ذره ذره فرو می رفت اما کاری از دست من برنمی آمد!این خواب رو 4آبان دیدم یعنی همزمان با شهادت توی کربلای 4 شلمچه.
 
دیدم اومد. بهش گفتم چیزی خوردی؛گفت نه.گفتم حالا می رم یه چیزی برات میارمولی اومد سرشرو گذاشت رو زانوهام و خوابید. دلم نیومد صداش کنم. فقط اشک می ریختم و با موهایش بازی می کردم. تا این که از خواب پریدم.
((کربلا بودیم از حضرت ابوالفضل(ع) خواستم،و این خواب رو دیدم))
 
بالاخره با اصرار های زیاد من راضی شد بیاد شیراز. توی مینی بوس روی یکی ازصندلی های پشت سر راننده نشسته بود،خودخوری می کرد. انگار چیزی دلش را چنگ می زد!با اخم در آینه به راننده نگاه می کرد و می خواست چیزی بگوید!تا اینکهتحمل نکرد و گفت:آقا خاموش کن اون نوار رو!
اون موقع 15 سالش بود.
 
-        
مامان اقوامتون حجاب ندارن. من نمیآم.
-        
این بار به خاطر من بیا.زشته اگرنریم ناراحت میشن.
-        
خیلی مهربان بود،راضی شد،طبق معمولعروسی بود و بزن برقص. یه وقت دیدم چندتا آدم سن بالا رو جمع کرده برده آخر باغ دعای کمیل می خونن.
 
شب عروسی رو توی باغ خوابیدیم. صبح موقع اذون دلم نمی آمد صدایش کنم. آخر هواسرد بود.تا بالای سرش می رفتم و بر می گشتم 
تا اینکه انگار خودش متوجه حظورم شد و چشماش رو باز کرد.پرسید: وقت نمازه؟!

((با این که تازه پشت لبش سبز شده بود،به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد))
 
دلسوز و مهربان بود. هر شهیدی رو که می آوردن خودش رو جزئی از آن خانواده میدانست و به یادش گریه می کرد.
 
تو مسابقات قرآن مدرسشون رتبه آورده بود. نمازش رو اول وقت در مسجد میخوند.محال بود زیارت عاشورا نخونه و به امام حسین(ع) متوسل نشه. این پسر نمونه بود،نمونه.
 
 

 

امضای نگار 24
نـ ـآیـ ـ ِ دلـ ـ ؛ فـقـ ـط آ ـهـ ـ ..
[تصویر:  sigpic719039_42.gif]
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ .. ارْجِعی‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً ..
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mahdy30na ، حق باور ، mortozpasha
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

POWERED BY MyBB, © 1390-1397 گروه پیروان موعود
پشتیبانی و توسعه SaneCity